« الْاحَدُ لابِتَأْويلِ عَدَدٍ » « 1 » او يك است ولى نه يك عددى .
« لايُشْمَلُ بِحَدٍّ وَلايُحْسَبُ بِعَدٍّ » « 2 » هيچ حد و اندازهاى او را دربر نمىگيرد و با شمارش به حساب نمىآيد .
« مَنْ اشارَ الَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ » « 3 » هركس به دو اشاره كند او را محدود ساخته است و هركس او را محدود سازد او را تحت شمارش درآورده است .
« مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ ابْطَلَ ازَلَهُ » « 4 » هركس او را با صفتى ( زائد بر ذات ) توصيف كند او را محدود ساخته است و هركس او را محدود سازد او را شماره كرده است و هر كه او را شماره كند ازليت و تقدم او را بر همه چيز از بين برده است .
« كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَليلٌ » « 5 » هر چيزى كه با وحدت نام برده شود كم است جز او كه با اينكه واحد است به كمى و قلّت موصوف نمىشود .
چقدر زيبا و عميق و پرمعنى است اين جمله ! اين جمله مىگويد هرچه جز ذات حق اگر واحد است كم هم هست ؛ يعنى چيزى است كه فرض فرد ديگر مثل او ممكن است ، پس خود او وجود محدودى است و با اضافه شدن فرد ديگر بيشتر مىشود . و اما ذات حق با اينكه واحد است به كمى و قلّت موصوف نمىشود زيرا وحدت او همان عظمت و شدت و لانهائى وجود و عدم تصور ثانى و مثل و مانند براى اوست .
اين مسأله كه وحدت حق وحدت عددى نيست ، از انديشههاى بكر و بسيار عالى اسلامى است ؛ در هيچ مكتب فكرى ديگر سابقه ندارد . خود فلاسفهء اسلامى تدريجاً بر اثر تدبر در متون اصيل اسلامى بالخصوص كلمات على عليه السلام به عمق اين انديشه پى بردند و آن را رسماً در فلسفهء الهى وارد كردند . در كلمات قدما از حكماى اسلامى از قبيل فارابى و بوعلى اثرى از اين انديشهء لطيف ديده نمىشود . حكماى متأخر كه اين انديشه را وارد فلسفهء خود كردند ، نام اين نوع وحدت را « وحدت
هامش
( 1 ) خطبهء 152 .
( 2 ) خطبهء 228 .
( 3 ) . خطبهء 1 .
( 4 ) خطبهء 152 .
( 5 ) خطبهء 64 .