همه در اطراف يك نكته دور مىزند و آن اينكه ذات حق وجود بىحد و نهايت و هستى مطلق است و « ماهيت » ندارد ، او ذاتى است محدوديت ناپذير و بىمرز . هر موجودى از موجودات حد و مرز و نهايتى دارد ، خواه آن موجود متحرك باشد و يا ساكن ( موجود متحرك نيز دائماً مرزها را عوض مىكند ) ولى ذات حق حد و مرزى ندارد ، و ماهيت كه او را در نوع خاصى محدود كند و وجود محدودى را به او اختصاص دهد در او راه ندارد ، هيچ زاويهاى از زواياى وجود از او خالى نيست ، هيچ فقدانى در او راه ندارد ؛ تنها فقدانى كه در او راه دارد ، فقدان فقدان است و تنها سلبى كه دربارهء او صادق است سلب سلب است و تنها نفى و نيستى كه وصف او واقع مىشود نفى هر نقص و نيستى از قبيل مخلوقيت و معلوليت و محدوديت و كثرت و تجزى و نيازمندى است ، و بالأخره تنها مرزى كه او در آن مرز پا نمىگذارد مرز نيستى است . او با همه چيز است ولى در هيچ چيز نيست و هيچ چيز هم با او نيست ؛ داخل در هيچ چيز نيست ولى از هيچ چيز هم بيرون نيست . او از هرگونه كيفيت و چگونگى و از هرگونه تشبيه و تمثيل منزه است ، زيرا همهء اينها اوصاف يك موجود محدود و متعين و ماهيتدار است :
« مَعَ كُلِّ شَىْ ءٍ لابِمُقارَنَةٍ وَ غَيْرَ كُلِّ شَىْ ءٍ لابِمُزايَلَةٍ . » « 1 » .
او با همه چيز هست ولى نه به اين نحو كه جفت و قرين چيزى واقع شود و در نتيجه آن چيز نيز قرين و همدوش او باشد ، و مغاير با همه چيز است و عين اشياء نيست ولى نه به اين وجه كه از اشياء جدا باشد و وجودات اشياء مرزى براى ذات او محسوب شود .
« لَيْسَ فِى الْاشياءِ بِوالِجٍ وَلا عَنْها بِخارِجٍ . » « 2 » .
او در اشياء حلول نكرده است ، زيرا حلول مستلزم محدوديت شئ حلول كننده و
هامش
( 1 ) خطبهء 1 .
( 2 ) خطبهء 228 .