« در همهء كتاب ما اگر جز اين يك جمله نبود ، كافى بلكه كفايت بود . بهترين سخن آن است كه كم آن ، تو را از بسيارش بىنياز كند و معنى در لفظ پنهان نشده باشد بلكه ظاهر و نمودار باشد . » .
آنگاه مىگويد :
و كان اللّه عزّوجلّ قد البسه من الجلالة و غشّاه من نورالحكمة على حسب نيّة صاحبه و تقوا قائله .
گويا خداوند جامهاى از جلالت و پردهاى از نور حكمت ، متناسب با نيت پاك و تقواى گويندهاش ، بر اين جملهء كوتاه پوشانيده است . . .
جاحظ در همين كتاب ، آنجا كه مىخواهد دربارهء سخنورى صعصعة بن صوحان « 1 » بحث كند مىگويد :
« از هر دليلى بالاتر برسخنورى او اين است كه على گاهى مىنشست و از او مىخواست سخنرانى كند . » .
سيد رضى جملهء معروفى در ستايش و توصيف سخنان مولى عليه السلام دارد .
مىگويد :
هامش
( 1 ) وى از اكابر اصحاب اميرالمؤمنين است و از خطباى معروف است . هنگامى كه مولى پس از عثمان خليفه شد ، خطاب به آن حضرت گفت : « زَيَّنْتَ الْخَلافَةَ وَ مازانَتْكَ وَ رَفَعْتَها وَ ما رَفَعَتْكَ وَ هِىَ الَيْكَ احْوَجُ مِنْكَ الَيْها » يعنى تو با قبول خلافت به آن زينت بخشيدى و جلال دادى اما خلافت تو را زينت نبخشيد و جلال نداد ، تو به خلافت رفعت دادى و مقامش را بالا بردى ولى خلافت به تو رفعت نداد و مقام تو را بالا نبرد ، خلافت به تو نيازمندتر است از تو به خلافت .
صعصعه جزء افراد معدودى است كه در شب وفات اميرالمؤمنين در تشييع جنازهء آن حضرت و مراسم تدفين او در دل تاريك شب شركت كرد . صعصعه پس از پايان تدفين ، كنار قبر على عليه السلام ايستاد ، يك دست روى قلب متهيج و پر تپش خود گذاشت و با دستى ديگر مشتى از خاك برداشت و برسر خود ريخت و خطابهاى پرشور و پرهيجان در مجمع خاندان و ياران خاص على عليه السلام ايراد كرد . مرحوم مجلسى در جلد نهم بحار باب شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام ، آن خطابهء عالى را نقل كرده است .