برمىداردگو اينكه محروميت و ناكامى در عشق ممكن است به نوبهء خود توليد عقده و كينهها كند .
از محبت تلخها شيرين شود * از محبت مسها زرين شود « 1 »
اثر عشق از لحاظ روحى در جهت عمران و آبادى روح است و از لحاظ بدنى در جهت گداختن و خرابى . اثر عشق در بدن درست عكس روح است . عشق در بدن باعث ويرانى و موجب زردى چهره و لاغرى اندام و سقم و اختلال هاضمه و اعصاب است . شايد تمام آثارى كه در بدن دارد آثار تخريبى باشد ولى نسبت به روح چنين نيست ؛ تا موضوع عشق چه موضوعى ، و تا نحوهء استفادهء شخص چگونه باشد . بگذريم از آثار اجتماعىاش ، از نظر روحى و فردى غالباً تكميلى است زيرا توليد قوّت و رقّت و صفا و توحّد و همت مىكند ، ضعف و زبونى و كدورت و تفرق و كودنى را از بين مىبرد ، خلطها - كه به تعبير قرآن « دَسّ » ناميده مىشود - از بين برده و غشها را زايل و عيار را خالص مىكند .
شاه جان مر جسم را ويران كند * بعد ويرانيش آبادان كند
اى خنك جانى كه بهر عشق و حال * بذل كرد او خان ومان و ملك و مال
كرد ويران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش كند معمورتر
آب را ببريد و جو را پاك كرد * بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
پوست را بشكافت پيكان را كشيد * پوست تازه بعد از آنش بردميد
كاملان كز سرّ تحقيق آگهند * بى خود و حيران و مست و والهاند
نه چنين حيران كه پشتش سوى اوست * بل چنان حيران كه غرق و مست دوست
هامش
( 1 ) مثنوى معنوى .