كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند ، مىفرمايد : آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مىگويند تو غصهء اين چيزها را نخور و به او مىفهمانند كه خديجهاى كه تو مىگويى اشراف و اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كردهاند و حاضر نشده است ، خودش مىخواهد . تا بالأخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مىدهد . عجيب اين است : حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است ، ديگر دنبال كار بازرگانى نمىرود . تازه دورهء وحدت يعنى دورهء انزوا ، دورهء خلوت ، دورهء تحنّف و دورهء عبادتش شروع مىشود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصلهء روحىاى كه او با قوم خودش پيدا كرده است ، روز به روز زيادتر مىشود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه ، گويى روحش را مىخورد . حركت مىكند تنها در كوههاى اطراف مكه « 1 » راه مىرود ، تفكر و تدبر مىكند . خدا مىداند كه چه عالمى دارد ، ما كه نمىتوانيم بفهيم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على عليه السلام كس ديگر همراه و مصاحب او نيست .
ماه رمضان كه مىشود ، در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه « حرا » كه بعد از آن دوره آن را جبل النور ( كوه نور ) ناميدند ، خلوت مىگزيند .
شايد خيلى از شما كه به حج مشرّف شدهايد اين توفيق را پيدا كردهايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد ، و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق نصيبم بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعت طول مىكشد كه از پايين دامنهء اين كوه به قلهء آن برسد ، و حدود سه ربع هم طول مىكشد تا پايين بيايد .
ماه رمضان كه مىشود اصلًا به كلى مكه را رها مىكند و حتى از خديجه هم دورى مىگزيند . يك توشهء خيلى مختصر ، آبى ، نانى با خودش بر مىدارد و به كوه حرا مىرود و ظاهراً خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مىفرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مىگذراند . البته گاهى فقط على عليه السلام در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على عليه السلام بوده است . اين را من الآن نمىدانم . قدر مسلّم اين است كه گاهى على عليه السلام بوده است ، چون مىفرمايد :
هامش
( 1 ) كسانى كه مشرّف شدهاند مىدانند اطراف مكه همه كوه است .