چرا بايد اينطور بود و حال آنكه : « الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فى وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فى قَلْبِهِ » « 1 » مؤمن بشاشتش در چهرهاش است و اندوهش در دلش . مؤمن اندوه خودش را در هر موردى ( اندوه دنيا ، اندوه آخرت ، مربوط به زندگى فردى ، مربوط به عالم آخرت ، هرچه هست ) در دلش نگه مىدارد و وقتى با مردم مواجه مىشود شادىاش را در چهرهاش ظاهر مىكند . على عليه السلام هميشه با مردم با بشاشت و با چهرهء بشّاش روبرو مىشد ، مثل خود پيغمبر . على با مردم مزاح مىكرد مادام كه به حد باطل نرسد ، همچنانكه پيغمبر مزاح مىكرد . رنود [ ضد ] مولا يگانه عيبى كه براى خلافت به على گرفتند - عيب واقعى كه نمىتوانستند بگيرند - اين بود كه گفتند : « عيب على اين است كه خنده روست و مزاح مىكند ؛ مردى بايد خليفه بشود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند ، وقتى به او نگاه مىكنند بىجهت هم شده از او بترسند . » پس چرا پيغمبر اينطور نبود ؟ خدا كه دربارهء پيغمبر مىفرمايد :
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ .
اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلى مىبودى ، نمىتوانستى مسلمين را جذب كنى و مسلمين از دور تو مىرفتند .
پس سبك و متد و روش و منطقى كه اسلام در رهبرى و مديريت مىپسندد ليّن بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب كردن است ، نه عبوس بودن و خشن بودن آنطور كه على عليه السلام دربارهء خليفهء دوم مىفرمايد : « فَصَيَّرَها فى حَوْزَةٍ خَشْناءَ يَغْلُظُ كَلْمُها وَ يَخْشُنُ مَسُّها وَ يَكْثُرُ الْعِثارُ فيها وَ الْاعْتِذارُ مِنْها . » « 2 » ابوبكر خلافت را به شخصى داد داراى طبيعت و روحى خشن ، مردم از او مىترسيدند ، عبوس ( مثل مقدسهاى ما ) و خشن كه ابن عباس مىگفت فلان مسأله را تا عمر زنده بود جرأت نكردم طرح كنم و گفتم : « دِرَّةُ عُمَرَ اهْيَبُ مِنْ سَيْفِ حَجّاج » تازيانهء عمر هيبتش از شمشير حجّاج بيشتر است .
چرا بايد اينطور باشد ؟ ! على در مسائل شخصى خوشخو و خنده رو بود و
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، حكمت 333 .
( 2 ) نهج البلاغه ، خطبهء 3 ( شقشقيه ) .