* ضمن بحثهاى گذشته چند مطلب دانسته شد ، يكى اينكه : اساساً تضادى كه آقايان قائل هستند ، به فرض اينكه درست باشد ، نقضكنندهء قانون امتناع اجتماع نقيضين نيست . البته ممكن است سؤال شود كه چه اصرارى هست كه اين قانون نقض نشود و آيا يك نوع تعصب نسبت به آن وجود دارد ؟
جواب اين است كه نه ، تعصبى در كار نيست ، مقصود پى بردن به واقع امر و درك حقيقت است و اهميت اين اصل و قانون و نقش عمده و زيربنايى آن براى تمام علوم مىتواند علت اصرار ما بر دست نخوردن و نقض نشدن آن باشد زيرا با فرو ريختن اين قانون تمام كاخ با عظمت علوم ما - نه تنها فلسفه حتى علومى مانند فقه و اصول - فرو خواهد ريخت . اينها همچنين ادعايى دارند ، مىگويند تمام اين علوم بر پايهء منطق ارسطويى بنا شده است و آن هم به نوبهء خود براساس اين اصل تنظيم شده است و چون اين اصل فرو ريخت پس همهء كاخ با عظمت علوم ماوراء الطبيعى فرو خواهد ريخت . ما مىخواهيم بگوييم نه ، چنين چيزى نيست و شما در عالم خيالتان دچار چنين اشتباهى شدهايد نه اينكه در اين زمينه چيزى كشف كرده باشيد .
مسأله دوم اين است كه : اين تضادى كه اينها قائلند ، براساس طرحى كه هگل ريخته است ، تضاد و تناقضى است كه از درون اشياء برمىخيزد ، يعنى تضاد بيرونى نيست ؛ هر چيزى نفى خودش از درونش برمىخيزد ، كه هگل اين را روى معانى و مفاهيم پياده مىكرد و همين معانى و مفاهيم را معيار خارج هم مىگرفت . ولى ماركسيستها اين را در ماده پياده مىكنند و معتقدند هر امرى و هر واقعيتى ضد و نقيض خود را در درون خودش دارد .
راجع به اين هم گفتيم كه اين اصل چيزى نيست كه علم آن را تأييد كند و قبول داشته باشد كه تمام جريانهاى عالم بر اين اساس است . با چند مثال كه در موارد خاصى گفته شده است نمىشود اين موضوع را به عنوان يك اصل كلى قبول كرد .
فرق ديگر اينكه تضادى كه اينها مىگويند ، اگر درست باشد ، يك قانون طبيعى و ذاتى است يعنى هر چيز بالطبيعه ولو قطع نظر از هر چيز ديگر به سوى نفى و انكار خود مىرود و نفى و انكار خود را مىپروراند ؛ ولى تضادى كه فلاسفهء ما مىگويند از نوع
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 870
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٧٠