اينها مىگويند هر چيزى در درون خودش نطفهء نيستى خودش را دارد . در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه آيا نطفهء نيستى خودش را بالقوه دارد يا بالفعل ؟ اگر بگويند بالفعل دارد ، معنايش اين است كه هر چيزى كه به وجود مىآيد ، از ابتدا دو چيز به وجود مىآيد كه دو امر متقارن با يكديگرند . ولى اينها كه اين را قبول ندارند ، پس ناچار بايد بگويند كه شئ نفى خودش را در بطن خود دارد و تدريجا آن نفى و انكار در درون خودش رشد مىكند و بعد از جدال و نزاع بين شئ و ضدش ، شئ از بين مىرود ، كهنه از بين مىرود و نو باقى مىماند . خود تعبير « نو و كهنه » دليل بر اين است كه ضد شئ بعداً متولد مىشود و رشد مىكند ؛ اگر همزاد با شئ بود تعبير نو و كهنه معنى نداشت . پس رشد كردن ضد در درون شئ ، چيزى جز حركت و تغيير نمىتواند باشد و قهراً مسأله نياز به محرك به قوهء خود باقى است و بايد بررسى كرد كه آيا حركت هميشه نيازمند به محركى بيرون از ذات خودش است ؟ و اگر هم نتوانيم اين را ثابت كنيم ، در هر صورت حرف اينها كارى از پيش نبرده است .
تضاد به معنى تصادم
مطلب ديگرى هم در اينجا هست كه بايد ذكر شود و با ذكر آن بحث تضاد به پايان مىرسد و آن اينكه :
تضاد به معناى ديگر را ديگران ( غير ماركسيستها ) و ما قبول داريم ، عالم ما عالم تضادها و اختلافهاست ؛ مسأله تضادها و اختلافها و جنگ و ستيزها از مهمترين مسائلى بوده كه از قديم الايام فكر بشر را متوجه خود ساخته است .
در اين زمينه به طور كلى سه نظريه ميان متفكران پيدا شده است :
نظريهء اول : نظريهء ثنوى
يك نظريه همان نظريهء معروف ثنوى است كه مدعى است در عالم دو نظام در كنار يكديگر وجود دارد : نظام توافقها و سازگاريها و نظام تضادها و ناسازگاريها . تا آنجا كه نظام عالم نظام توافقها و تجاذبها و سازگاريهاست ، نظام ، نظام خيرات و بايستنىهاست و تا آنجا كه نظام ، نظام ناسازگاريها و تدافعهاست ، نظام شرور و