امور جزئى و اتفاقى است كه لازمهء طبيعت كلى هيچ چيزى نيست ولى لازمهء طبيعت جزئى و به عبارت ديگر لازمهء دو جريان مستقل هست . پس تضاد ديالكتيكى بر فرض صحت لازمهء طبيعت كلى وحدانى اشياء است بر خلاف تضاد غير ديالكتيكى كه لازمهء طبيعت جزئى و لازمهء مجموع دو جريان است .
مطلب سومى كه از مباحث قبل دانسته شد اين است كه بر فرض صحت چنين چيزى ( برخاستن ضد از درون شئ ) ، آن نتيجهء بزرگ الحادى كه از آن مىگيرند مسأله بىنياز بودن حركتها از يك علت بيرونى است زيرا مىگويند همان تضاد درونى منشأ حركت است ، بنابراين حركت هر چيزى را تضاد درونى آن به وجود مىآورد و نيازى به عامل ماوراء الطبيعى ندارد .
در مورد اين حرف هم گفتيم كه اگر ما حرفهاى هگل مخصوصاً دو اصل بزرگ او را قبول كرده بوديم كه مىگفت توضيح عالم براساس عليت صحيح نيست بلكه يگانه راه توضيح و تفسير عالم براساس استنتاج نتيجه از دليل است ، و آنچه كه در ذهن هست عيناً در خارج هست و ذهن و خارج يكى است ، اگر اين اصول را مىپذيرفتيم و اگر استدلال او را خالى از مغالطه مىدانستيم كه نيست ( زيرا قبلا گفتيم نفس آن استدلال و استنتاج كه هستى نيست ، پس هستى نيستى است و هستى كه عين نيستى است حركت است ، غلط است ) مىتوانستيم حركتها را بىنياز از محرك بيرونى بدانيم چون در اين صورت عين استنتاجها و ضرورتهاى ذهنى در خارج نيز هست و همانگونه كه استنتاج مفاهيم ذهنى از يكديگر ضرورى است مثلًا هستى بالضروره منتهى به نيستى مىشود و نيستى از آن استنتاج مىشود ، جريان عالم خارج نيز چنين است .
ولى اينها نظر هگل را قبول ندارند و اين قسمت از فلسفهء او را پوستههاى ايدهآليستى مىدانند و مدعى هستند كه آن را دور ريختهاند و فلسفهشان براساس علت و معلول است نه دليل و نتيجه و لذا اينها تضادها را به منزلهء علت حركت مىدانند . هگل كه تضاد را علت حركت نمىدانست ، تضاد هستى و نيستى را اجزاء تشكيل دهندهء حركت مىدانست [ كه به منزلهء ] دليلهاى اين نتيجه هستند و به منزلهء جنس و فصل حركت مىباشند . ولى اينها تضادها را علت حركت مىدانند ، لذا همينجا مچشان گرفته مىشود و مىگوييم آيا مىشود حركت را با تضاد تعليل كرد يا بايد تضادها را با حركت تعليل كنيم ؟
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 871
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٧١