وجوه اشتباه هگل از نظر ما
با بيانى كه در درسهاى پيش گذشت روشن مىشود كه اين حرف چه اشتباه بزرگى است . از نظر ما با اينكه در « شدن » اجتماع وجود و عدم است ، در عين حال اجتماع نقيضين نيست .
اشتباه ديگر هگل اين است كه رابطهاى را كه ميان متضادين در باب شرور هست با رابطهاى كه ميان متضادين در باب تقابل وجود دارد اشتباه كرده است . حكماى ما قائلند كه در هر مركبى عناصر با يكديگر مىجنگند و در نهايت امر پس از كسر و انكسار با هم آشتى مىكنند ، و عناصر را با هم متضاد مىدانند براى اينكه هر كدام داراى طبيعتى است متضاد با طبيعت ديگرى ، مثلًا آب بارد است و رطب و آتش حارّ است و يا بس ، اين عناصر وقتى با يك فرمول و شرايط خاصى با يكديگر در يك جا قرار بگيرند ، روى يكديگر اثر مىگذارند و هر كدام از خاصيت خود به ديگرى مىدهد و كسر و انكسار مىكنند و در نهايت امر يك حالت تعادل و به تعبير قدماى ما « مزاج » به وجود مىآيد كه هيچكدام از اين عناصر نيست و در عين حال همهء آنها هم هست ، و وقتى مزاج جديد به وجود آمد طبيعت آماده مىشود كه صورت بپذيرد و در نتيجه يك مركب به وجود مىآيد . پس پيدايش مركبها نتيجه تضاد عناصر و جنگ آنها و آشتى نهايى آنهاست ، ولى اين كجا و تضاد و تناقض در باب منطق كجا . اين حرفى بود كه هگل آورد . بعد ماركسيستها اين حرف را گرفتند و به قول خودشان پوستههاى ايدهآليستى [ فلسفه هگل ] را دور ريختند و هستههاى ماترياليستىاش را گرفتند ؛ ديالكتيك را گرفتند و مسأله وحدت ذهن و عين را هرچند صريحا نفى نكردند ولى اساس فلسفهشان بر انكار آن است .
اختلاف ديگر اينها با هگل اين است كه او محرك تاريخ را به تعبير خودش ايدهء مطلق مىدانست و قائل بود كه جريان ديالكتيك در نهايت امر منتهى مىشود به يك سنتزى و مركبى كه مطلق است كه از نظر او همان خداست ، ولى در ضمن حرفهايش به چيزى قائل بود كه بزرگترين مستمسك براى ماديين بعد از او مخصوصاً ماركسيستها شد ؛ او معتقد بود كه دستگاه ديالكتيك خودسان و مستغنى از بيرون خودش است و اين جريان در داخل دستگاه ديالكتيك رخ مىدهد . « هستى » از درون