البته اينها به يك چنين عدالتى اعتقاد ندارند و عدالت و حق و امثال آن از نظر ماركس يك سلسله مفاهيم انتزاعى و نسبى و روبنايى هستند و اصلا ارزش ندارند . ما مىتوانيم اين حرف را بزنيم كه عدالت اجتماعى خود يك واقعيتى است مستقل از قوانين و تكامل ابزار توليد ، كه افراد جامعه در متن جامعه هر كدام حقوقى دارند ( كه راجع به اينكه منشأ حقوق ، عليت فاعلى و عليت غائى است ، ما بحثى داريم كه فعلا اينجا نمىشود مطرح كرد ) . ما مىتوانيم بگوييم عدالت يك امرى است واقعى و طبيعى كه بر مبناى حقوق طبيعى قرار گرفته است و حقوق طبيعى [ بر مبناى ] يك واقعيتهاى عينى است و جامعه هرچه كه به حقوق طبيعى افراد نزديكتر باشد به عدالت واقعى نزديكتر است . اما اينها كه عدالت را واقعاً يك مفهوم نسبى مىدانند ، در اينجا بايد اشكال عدم صلاحيت عدالت براى هدف مشترك بودن را قبول كنند و جوابهايشان از اين اشكال ، نامربوط است .
اشكال ديگر
حالا برويم سراغ آسايش و خوشى . اولا خود آسايش و خوشى كه سعادت باشد ، به عدالت بستگى دارد ( كه همان مسألهء معروف سعادت و عدالت است كه در فلسفهء افلاطون و ارسطو مطرح بوده است ) . آسايش و خوشى را اگر به ميزان فرد بخواهيم در نظر بگيريم يك حساب دارد و به ميزان اجتماع بخواهيم در نظر بگيريم معناى ديگرى دارد . حتى افلاطون كه خواسته است عدالت اخلاقى را تعريف كند ، از عدالت اجتماعى شروع كرده است ، يعنى در واقع عدالت اجتماعى را مقياس عدالت فردى قرار داده است . در مسألهء آسايش فردى مىشود حساب كرد كه يك فرد در گذشته آسايشش چه مقدار بود و الآن چه مقدار است . اما اگر آسايش جامعه را بخواهيم حساب كنيم ، مقياسش آسايش فرد فرد نيست . يك وقت آسايش جامعه اقتضا مىكند عدم آسايش يك طبقه از اجتماع را . مثلًا آسايش جامعه اقتضا مىكند كه گروهى سرباز باشند و بروند به ميدان جنگ و رنج ببرند و كشته شوند . پس آسايش اجتماعى هم به مقياس عدالت بايد سنجيده شود . آسايش فرد كه محل بحث نيست ، بلكه منظور اينها از آسايش ، آسايش اجتماعى است .
بحثى هست راجع به كمال و سعادت و آسايش . در اين كتاب آسايش را مقياس