« لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ »
« 1 » . پيغمبران آمدهاند تا اقامهء قسط كنند و بشر هم هيچكاره است ؟ يا آمدند كارى بكنند كه بشر مقيم بالقسط باشد يعنى بشر را هدايت و راهنمايى كنند كه خودش عامل بالقسط باشد ؟
اينها علاوه بر اينكه قائل به هدف كلى براى زندگى نيستند ، قائل به طرح كلى هم نيستند . كسى مىتواند طرح كلى بدهد كه يك خط سيرى براى جامعه معين كند كه اين خط سير هميشگى باشد كه هرچه جامعه بخواهد برود در اين مسير پيش برود . چنين چيزى با منطق اينها جور درنمىآيد ، چون چنين چيزى را انسانها خودشان بايد معين كنند و انسانها چنين دوربينىاى ندارند . از نظر اينها انسان از اين منزل تا آن منزل را مىتواند معين كند ، به آنجا كه رسيد يك مقصد از نو براى خودش معين مىكند ، و به منزل بعدى كه رسيد از نو تعيين مقصد انجام مىگيرد . از نظر اينها جامعهء انسانى يك قافلهاى است در حركت كه همينقدر مىداند تا فرسخ بعدى مىرود ، از آن به بعد نمىداند به كجا مىرود ، همينقدر مىداند كه « مىرود » . تكامل جامعه را اگر جبرى مطلق مىدانستند مىتوانستند بگويند جبر خودش مىبرد . ولى اينها مىخواهند منكر جبر مطلق شوند و طرحها را قبول كنند و جبر را با طرحهاى اصلاحى وفق بدهند .
در آن كتاب تاريخ چيست ؟ فصلى دارد كه در آن مسألهء تكامل را مطرح كرده و در آنجا همين حرف را مىزند ، مىگويد : بشر همينقدر مىداند كه يك مقدار بايد برود ؛ بعد آنجا كه رفت ، برگشت هم برايش ممكن نيست ؛ از آنجا به منزل آن طرفتر مىتواند برود . بايد از اينها پرسيد : شما كه مقصد نهايى را نمىدانيد و به آن مقصد نزديك هم كه رفتيد ديگر نمىتوانيد برگرديد ، از كجا معلوم كه از همين جا كه رفتيد اشتباه نكردهايد ؟ شايد در برابرتان درهء هولناكى باشد كه در آن سقوط بكنيد ؟
از نظر اينها تا آنجا كه به انسان و مصلحان اجتماعى مربوط مىشود هيچ مقصد نهايى مشخص نيست ، تنها يك مقصد نزديك معلوم است و هر مقصد بعدى از مقصد قبلى كاملتر است ؛ و خود اين جاى مناقشه است كه از كجا معلوم كه كاملتر است ؟
ولى نظريهء دينى و مذهبى مدعى است كه من آخرين منزل و آخرين مقصد را
هامش
( 1 ) . حديد / 25 .