شروع كرد ، متوجه يك هدف و مقصدى بود و اصل علت غائى بر او حاكم بود و به سوى اين نقطهء معين كشيده مىشده است ؛ يا نه ، هيچ كشش و ميلى به سوى اين مقصد نبوده ، به طور تصادفى رسيده است به اينجا ؟
اگر بگوييم به سوى هدف معين حركت مىكرد ، مثل اين مىشود كه يك شخص مىخواهد برود به اصفهان ، اگر فرض كنيم كه تمام راهها را طى كند ، بالاخره مقصد مشخص است . يك وقت هست كه نه ، چنين مقصدى در كار نيست ، مجموع عوامل كه هيچكدام چنين مقصدى نداشتند سبب مىشود كه سر از آنجا دربياورد ، مثل يك شخصى كه در يك ازدحام و جمعيتى گرفتار شود به طورى كه اصلا نتواند براى خودش جهت حركت انتخاب كند ، فشار جمعيت او را به اين سو و آن سو مىكشد و بالاخره به يك طرف مىبرد ، نه خودش قصد داشته كه به آن طرف برود و نه هيچيك از آن فشارها هدفدار بوده و او را به آن طرف مىرانده است ، مجموع فشارها به بردن او به آن طرف منتهى شده است .
عدهاى از دانشمندان امروز - مثل لكنت دونوئى مؤلف كتاب سرنوشت انسان و نيز مؤلف كتاب حيات و هدفدارى « 1 » - معتقدند كه تكامل هدفدار است و تكامل با بىهدفى و تصادف مطلق قابل توجيه نيست .
در مسألهء تكامل اجتماعى هم همين سؤال پيش مىآيد كه جامعه كه از نقص به سوى كمال سير مىكند ، آيا به سوى يك غايت در نظر گرفته شدهاى پيش مىرود [ يا نه ] ، و اين غايت را كى دارد ؟ خود جامعه دارد ؟ در فطرت انسانهاست ؟ يك قوهء مدبّرى جامعه را به جلو مىكشاند ؟
قوهء مدبّر [ مجبرى ] كه جبرا به جلو بكشاند مورد قبول نيست همانطور كه ما جبر كور طبيعى اينها را منكر هستيم و معتقديم كه بر ضد اختيار و آزادى انسان است .
در اينكه انسان به طور مبهم و غريزى طالب كمال است و كوشش مىكند براى كمال بيشتر ، جاى بحث نيست ، ولى انسان در تشخيص كمال خودش خيلى اشتباه مىكند . فلسفهء بعثت و رسالت همين است ، يعنى پيغمبران چون جبر در كار نيست آمدهاند ، و الّا اگر جبر بود كه آمدن آنها لزومى نداشت و آنها آمدهاند
« لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ »
نه « ليقيموا النّاس بالقسط » و نه « ليقوم النّاس به خودى خودشان بالقسط » .
هامش
( 1 ) . ترجمهء دكتر عباس شيبانى .