طباطبائى هم از آيات قرآن چنين استنباط مىكنند كه جامعه داراى يك حيات واقعى است و به همين دليل تولد و رشد و مرگ دارد و هر واحد اجتماعى و هر امتى در نهايت امر محكوم به نيستى و نابودى است . تاريخ عالم هم همين مطلب را حكايت مىكند . كدام تمدن از تمدنهاى عالم باقى مانده است ؟ تمام تمدنهايى كه ظهور كردهاند يك روزى هم افول كردهاند . راجع به خود اسلام تعبير جالبى از حضرت رسول ( ص ) وارد شده است كه فرمودهاند : « كالشّمس تطلع على قوم و تغرب عن قوم » يعنى خود اسلام كه عامل ترقى است ضرورت ندارد كه هميشه در يك جامعهاى ثابت بماند ، بر قومى طلوع مىكند ، بعد قوم ديگرى آن را مىگيرند و قوم اول رها مىكنند ، شمس باقى مىماند اما آن مردمى كه اين شمس بر آنها طلوع مىكند هميشه يكى نيستند .
آنهايى كه قائل به تنزل هستند مىگويند اساساً كون در تنزل است ، يعنى جامعهء بشر در تنزل است ؛ و اينها معمولًا ديندارها را پيرو چنين نظرى مىدانند و آنها را بدبين به اوضاع عالم و جامعهء انسانى مىدانند و مدعى هستند كه آنها گذشته را از آينده كاملتر مىدانند و از يك كشيشى نقل مىكند كه پيرو چنين نظريهاى بوده است .
دلائل منكرين تكامل
منكرين تكامل كه تكامل را در كل جامعهء انسانى ( و نه در يك جامعه خاص ) منكر هستند ادّلهاى براى مدعاى خود ذكر مىكنند ؛ مىگويند در امور طبيعى تكامل يك معناى واقعى دارد كه همان تكاملى است كه در مورد جاندارها وجود دارد . در آنجا مىشود مثلًا انسان را با يكى از حشرات مقايسه كرد و گفت كه يك حيوان كاملترى است ، ولى در باب زندگى اجتماعى ، يك جامعهاى را نسبت به جامعهء ديگر كاملتر شمردن نمىتواند يك امر واقعى باشد ، ممكن است به صورت يك امر قراردادى باشد . پس تكامل اجتماعى اساساً يك امر بىمعنى است . مىگويند اگر تكامل اجتماعى بخواهد يك امر واقعى باشد ، اولا بايد يك هدف مشترك را براى جامعهها در نظر بگيريم ، و فرض كنيم جامعهها اهداف مشتركى دارند و در واقع روى يك خط ، سير مىكنند و در مسير واحد به سوى هدفهاى مشترك پيش مىروند ، و بعد هر جامعهاى كه نسبت به خودش و نسبت به جامعههاى ديگر به آن هدفها نزديكتر شده باشد مىگوييم