بعد هيچ نمىداند كه كجا مىرود . يك وقت انسان مقصدى دارد ولى راهش را نمىداند و منزل به منزل راه را پيدا مىكند و كمكم به مقصد نزديك مىشود ، ولى يك وقت اساساً مقصدى ندارد و مقصد كلى معلوم نيست كجاست ، در اين صورت اين منزلگاههاى نزديك به نزديك از كجا [ معلوم كه ] در مسير تكامل باشد ؟
بعد مسألهء جنبشهاى انقلابى پيش مىآيد ، مىگويد :
« جنبشهاى انقلابى انواعى دارد ، گاهى مانند جنبشهاى اصلاحى بر يكى از شؤون اجتماعى ناظرند ( مثلًا انقلاب ادبى ) و گاهى شامل همهء جامعه مىشود . هر نوع انقلاب ، خصوصاً انقلاب اجتماعى بزرگ كه همهء جامعه را دربرمىگيرد رنگ طبقهاى دارد چنان كه انقلاب انگليس يا فرانسه يا روسيه يا چين انقلاب طبقهاى بر ضد طبقهاى بود . همچنين شدت همه انقلابات يكسان نيست ، به طورى كه انقلاب فرانسه از انقلاب انگليس و انقلاب روسيه از هر دو شديدتر بود . ولى چنان كه مىدانيم بايد بنياد همهء انقلابها را در زندگى اقتصادى جامعه يعنى مجموع كاركردهايى كه جامعه براى بقاى خود صورت مىدهد جست . پايهء زندگى اقتصادى روابطى است كه بين گروههاى انسانى با طبيعت برقرار مىشود و توليد نام دارد . »
از اينجا وارد بحث توليد و وجه توليدى و اين حرفها مىشود كه مربوط به بحث ما نيست .
تكامل اجتماعى
در فصل 26 كه آخرين فصل هست ، بحث تكامل اجتماعى را مطرح مىكند . ادعا مىكند كه يك عده اساساً منكر تكامل اجتماعى هستند و بعضيشان قائل به دور اجتماعى و بعضى هم قائل به تنزل اجتماعى هستند . آنها كه قائل به دور اجتماعى هستند مدعى هستند كه جامعه از يك مرحله به مرحلهء بالاتر و از آن به بالاتر مىرسد ولى در نهايت امر برمىگردد سر جاى اولش و باز از نو شروع مىكند ، و شواهدى هم از تاريخ براى نظر خودشان ذكر مىكنند . اين نظريه را به ابن خلدون نسبت مىدهند و توينبى مورخ و جامعهشناس معروف دنياى معاصر هم - كه خيلى مريد ابن خلدون است و به نظريات او احترام مىگزارد - تابع همين نظريه است . قبلًا گفتهايم كه آقاى