مىكشد « 1 » .
مجادل مىگويد : اما چرا كشت و كشتار در كار است ؟ يعنى قبول مىكند كه كشت و كشتار زياد شده و تقريبا نمىخواهد بگويد تكامل پيدا شده ولى مىخواهد بگويد اين وضع يك علت دارد و اين علت هم از بين خواهد رفت و به علم و صنعت مربوط نيست . خوب ، راست است ، به علم و صنعت فى حد ذاته مربوط نيست ، به يك كمبود مربوط است . حرف ما هم همين است . ما هم مىگوييم به يك كمبود مربوط است ، منتها ما اين كمبود را يك امر درونى انسان مىدانيم كه ايمان باشد و مىگوييم علم به تنهايى كافى نيست كما اينكه اين نظام بىطبقه هم كه اينها مىگويند هيچ كارى از او ساخته نيست ؛ در نهايت امر آن چيزى كه انسان را به انسانيتش مىرساند ايمان است و بس و هيچ چيز ديگرى نيست . ولى اينها اساساً مسألهء ايمان را طرح نكرده و نمىكنند چون يكى از اينها طرفدار خودكشى است و ديگرى طرفدار جامعهء بىطبقه !
سپس مجادل ادامه مىدهد و مىگويد : اين به علم و صنعت مربوط نيست ، به ايدئولوژيهاى فرمانروا بر انسان در جهان گذشته و اكنون مربوط مىشود :
« از آنجا كه در اين جامعهها تضاد در كار بوده و هميشه يك طبقه كوشش كرده تا طبقهء ديگر را زير سلطهء ظالمانهء خودش داشته باشد ، كشت و كشتار و ديگر بدبختيهاى اجتماعى در كار بوده و هست . » « 2 »
در اينجا باز مطلب رنگ ماركسيستى به خودش مىگيرد . در ماركسيسم اساس اين است كه از روزى كه مالكيت پيدا شد بدبختى پيدا شد و تا مالكيت هست بدبختى هم ادامه خواهد داشت و آن روزى بدبختى از جامعهء انسانى رخت برمىبندد كه مالكيت اشتراكى جايگزين مالكيت فردى شود و لهذا با اينكه اينها دورهها را به چند قسم تقسيم مىكنند : فئودالى ، بورژوازى ، سرمايهدارى ، از نظر ديگر همهء اينها را يك دوره حساب مىكنند ، مىگويند : مالكيت اشتراكى بدوى ، بعد دورهء مالكيت فردى كه همه دورهها باشد ، بعد باز مالكيت اشتراكى . مالكيت اشتراكى اول دورهء آسايش
هامش
( 1 ) . همان ، ص 48 .
( 2 ) . همان ، ص 49 .