تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
يك مسأله ، مسألهء فلسفى دربارهء طبيعت است به طور كلى ، يعنى اينكه آيا نظام خلقت اساسا يك نظام پوچ و بيهوده است ؟ آيا هستى فى حدذاته پوچ و عبث و بىمعنى است يا نه ؟ آيا حركاتى كه در طبيعت رخ مىدهد غايت دارد و رو به كمال مىرود ؛ يا نه ، يك سلسله حركات بىهدف و بىغايت و تكرار مكررات است ؟ پس اين مسأله‌اى است كه به بحث « غايات » مربوط مىشود كه آيا هر چيزى معلّل به علت غائى هست يا معلّل به علت غائى نيست ؟ الهيون كه قائل به اصل علت غائى هستند قهرا به پوچى و بيهودگى در نظام خلقت قائل نيستند ، بلكه نظام خلقت را يك نظام معنىدار و مبتنى بر حكمت مىدانند و هيچ ذره‌اى از ذرات عالم را پوچ و لغو نمىدانند . ( حالا به نوع فكر و نظرى كه فلاسفه در اين مورد دارند و به نوع فكر و نظرى كه معمولا متكلمين در اين مورد دارند ، كار نداريم ؛ قدر مسلّم اين است كه همهء الهيون نظام عالم را حكيمانه مىدانند ) . ولى ماديون نظام خلقت را پوچ و بىمعنى مىدانند ؛ براى آنها مسألهء غايت به هيچ وجه مطرح نيست و نمىتوانند به عبث نبودن خلقت قائل باشند . آنها پيدايش همه چيز را از روى تصادفات مىدانند و در نظام عالم قائل به حكمت نيستند . اما ماركسيستها مىخواهند هم مادى باشند و هم نظام خلقت را پوچ و بىمعنى ندانند . مسألهء ديگر يك مسألهء روانى و به يك اعتبار يك مسألهء اخلاقى دربارهء انسان است و آن مسألهء يأس و اميد و مسألهء پوچىگرايى انسان است ؛ يعنى اينكه زندگى انسان توأم با چه عقيده و ايمانى اگر باشد آن زندگى زندگى اميدوارانه و با نشاط است و يأس و نااميدى از زندگى انسان طرد مىشود و توأم با چه عقيده و ايمانى اگر باشد چنين نيست ؟ دو مسألهء فوق از هم جداست و ملازمه‌اى با يكديگر ندارند . البته از آن طرف ملازمه هست ؛ يعنى اگر ما همهء عالم را پوچ و عبث بدانيم قهرا منجر به يأس و نااميدى در انسان خواهد شد . ولى اگر ما توانستيم كه خلقت را به شكلى ( ولو به يك شكل مادى ) از پوچى نجات دهيم آيا مىتوانيم با اين كار با يأس و نااميدى انسان مبارزه كنيم ؟ ماركسيستها مىگويند چون نظام ماده يك نظام تكاملى است و به سوى كمال حركت مىكند بنابراين نيستىها و فناها و عدمها را نبايد شرّ مطلق بينگاريم ، شرّى