بدهد . اين حكم عقلى جواب عاطفهء حب بقا و فرار از مرگ را نمىتواند بدهد . بله ، از راههاى ديگرى مىشود عاطفه را كاملًا ارضاء كرد كه با رضاى كامل به استقبال مرگ برود ، ولى اين ، مطلب ديگرى است و غير از مجرد حكم عقل و خرد است . صحبت در اين است كه اگر ما با عقل ثابت كرديم كه همين نظام مرگ و فناى عالم حكيمانهترين نظامهاى ممكن عالم است و طبيعت در حركت خودش اشتباه نمىكند ، بر وفق حكمت عمل كرده و مىكند ؛ فرد از اين حكمت چه بهرهاى دارد ؟ اين حكمت با نيستى و فناى فرد كمال طبيعت را تأمين مىكند ، پس براى فرد جز فنا و نيستى چيز ديگرى نيست و وجود حكمت در اين نيستى و فنا ، براى فانى اميد ايجاد نمىكند و يأس را از بين نمىبرد ، و اين بحث كه نظام طبيعت نظامى پوچ است يا خردمندانه ، نبايد با اين مسأله كه فرد از نظر شخصى به نااميدى كشيده مىشود يا نمىشود ، خلط شود ، يكى با عقل و منطق و استدلال سروكار دارد و ديگرى با غريزهء حب بقا و احساس و عاطفه ؛ و اگر بخواهد يأس شخصى تبديل به اميد شود ، از راه ديگرى بايد بشود نه از راه منطق . البته نه اينكه براى تبديل يأس به اميد نياز به منطق نيست ، بلكه بدون شك منطق لازم است ولى كافى نيست و يك چيز ديگر بايد به آن ضميمه شود .
مثلًا شخصى است مفلوك و عيالوار و علاقهمند به زندگى زن و فرزند بيش از علاقهاى كه به زندگى خويش دارد . به او مىگويند بيا برو به جنگ و كشته شو تا زن و بچهات براى هميشه در رفاه و آسايش باشند و از فلاكت رهايى پيدا كنند . در اينجا آن نااميدى و يأس از زندگى تبديل مىشود به اميدى كه به بقاى آنها دارد و آنها را بعد از خودش در رفاه و آسايش تصور مىكند . پس مىشود نااميدى را تبديل به اميد كرد ولى نه از اين راه كه مصلحت عالم اقتضاى چنين امرى ( كشته شدن ) را دارد . پس اگر ما بخواهيم يأس را تبديل به اميد كنيم ، اين فلسفه كه طبيعت در حال تكامل است ، كافى نيست ، چون فرد را از نااميدى نجات نمىدهد .
اشكال ديگرى كه دارد اين است كه طبق فكر مادى ، جاودانگى واقعى نمىتواند وجود داشته باشد بلكه جاودانگىاى كه اينها مىگويند از قبيل قدم عرفى است ، و الّا بنا بر فكر مادى ، تطور و تكامل جامعه چگونه مىتواند جاودان باشد ؟
تازه در مورد نوع بشر كه مىگويند جاودان است ، جاودانگى نسبى است ؛ ممكن است ميليونها سال هم زندگى بكند ، ولى بالاخره كرهء زمين متلاشى مىشود ، و به طورى كه دانشمندان مىگويند ، كره زمين بلكه منظومهء شمسى رو به سردى و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 751
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٧٥١