ذكر كرديم و تا اينجا هم مطلب درست است كه منطق قوانين انديشه و فكر را بيان مىكند نه قوانين طبيعت را . ولى آيا از اين حرف چنين بايد نتيجه بگيريم كه منطق با طبيعت بيگانه است ؟ اگر با طبيعت و واقعيت بيگانه باشد چه ارزشى دارد ؟ اگر هيچ نوع ارتباطى با عالم عين و واقعيت نداشته باشد چه ارزشى دارد ؟ انسان مىخواهد دربارهء همهء موضوعات و در درجهء اول دربارهء عالم عين فكر كند و قوانين هستى اعم از طبيعت و ماوراء طبيعت را بشناسد و اگر مىگويد دور و تسلسل محال است و رابطهء علت و معلول منتهى مىشود به علتى كه لاعلة له ، در واقع مىخواهد قوانين عينى را بشناسد ، قوانينى كه خارج از ذهن هستند .
پس موضوع فكر كردن معقولات اوليه است و معقولات اوليه وجودات ذهنى عالم اعيان است . واقع عالم اعيان مىآيد در ذهن انسان ، بعد در ذهن انسان كه وجود ذهنى پيدا كرد ، ذهن انسان با فكر كردن و تحليل كردن اينها مىخواهد قانون واقعى اينها را كشف كند . پس فكر كردن در عين اينكه خودش ذهنى است و منطق هم قانون فكر كردن را بيان مىكند ، اما فكر كردن دربارهء اعيان و واقعيات است ، يعنى كشف كردن واقعيات و اعيان . آنوقت اين كه معقولات ثانيه كه مربوط به عالم ذهن است چگونه با عالم اعيان ارتباط پيدا مىكند ، پاسخش اين است كه ارتباطش از طريق معقولات اوليه است ، يعنى از طريق نوعى وحدت ميان ذهن و عين است ، چون واقعبينى و رئاليسم براساس همين وحدت است و هيچ راه ديگرى هم براى اين واقعبينى وجود ندارد . راهش تنها اين است كه : عالم كما هوهو در ذهن انسان منعكس مىشود . پس وجودى در عالم ذهن پيدا مىشود ، بعد انسان كه دربارهء اين موضوعات فكر مىكند - و معناى فكر هم تحليل همين موضوعات است - قوانين همينها را كشف مىكند .
به تعبير ديگر - كه با اصطلاحهاى امروز موافق باشد - منطق قانون شناخت است ، بر خلاف يك علم طبيعى مثل زيستشناسى كه مستقيما قانون طبيعت را بيان مىكند . منطق قانون شناخت است كه اگر بخواهيم طبيعت را بشناسيم چگونه بشناسيم ، پس با طبيعت مربوط مىشود .
در همان علومى كه به قول خودمان با معقولات اوليه سر و كار دارد ، هر علمى مىخواهد طبيعت را بشناسد . بعد كه بشر متوجه اين نكته شده است كه چنين نيست كه اگر در مقام شناخت طبيعت برآيد ، هميشه طبيعت را آنچنانكه هست مىشناسد ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 745
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٧٤٥