كه هر كدام براى خودش درست است ولى قانون آن را براى اين و قانون اين را براى آن آوردن غلط است . مىگفت قانون « امتناع اجتماع نقيضين » از قوانين انديشه است و در انديشه چنين است كه اجتماع نقيضين محال است ، و همچنين [ قانون ] هوهويّت كه « الف الف است » در انديشه درست است . ولى در طبيعت درست قضيه برعكس است ؛ در طبيعت ، هم اجتماع نقيضين هست و هم هيچ چيزى خودش خودش نيست . يك وقت ما مىگوييم طبيعت قوانينى دارد براى خود ، فكر و انديشه هم يك سلسله قوانينى دارد براى خود ؛ قوانين انديشه براى انديشه صادق است ولى قوانين انديشه براى طبيعت صادق نيست ، بر طبيعت يك قوانين ديگرى حكومت مىكند غير از قوانينى كه بر فكر حكومت مىكند ؛ و يك وقت اساسا آن چيزهايى را كه « قوانين انديشه » مىنامند ، قوانين نمىدانيم ، نه براى انديشه و نه براى طبيعت ، و مىگوييم : قوانين انديشه يعنى خيالپردازيها كه با هيچ واقعيتى قابل انطباق نيست .
اين حرف دوم را همهء افرادى كه قائل به اصالت حس و اصالت تجربه هستند مىزنند و هر نوع رجوع به عقل مجرد از حس را انكار مىكنند و هر چيزى را كه منتهى به طبيعتگرايى نشود خيال و وهم محض مىدانند . خوب ، اين يك حرفى است كه بحثش شده است كه آيا عقل مستقل از حس اعتبار دارد يا نه ، و رابطهء عقل و حس چه رابطهاى است « 1 » ؟
يك وقت مىگوييم : نه ، اساسا دو نوع قانون داريم ؛ بعضى قوانين در عالم مفروضات ذهن درست است ولى در طبيعت مصداق و واقعيت ندارد ، طبيعت جور ديگرى است ، مثل آنچه كه در باب فرق ميان علوم رياضى و علوم طبيعى مىگويند ؛ مىگويند : علوم رياضى مسائل درست و صادقى است ولى مسائلى است كه روى مفروضات خود ذهن درست است ، به واقعيت كارى ندارد و بسا هست مطابق آنچه ذهن فرض مىكند ، در واقعيت وجود ندارد ، ولى ذهن روى مفروض خودش حكم مىكند ، مثل قضاياى حقيقيهء ما كه شبيه شرطيه مىشود [ و ] معنايش اين است كه : اگر چنين موضوعى به اين نحو كه من فرض مىكنم وجود داشته باشد ، اين حكم و خاصيت را دارد . مثلا براى دايره احكامى ذكر مىشود در صورتى كه ممكن است يك دايره هم در طبيعت وجود نداشته باشد همانطور كه ادعا مىكنند و مىگويند در
هامش
( 1 ) . اين بحث در كتاب اصول فلسفه مطرح شده است .