4 . آيا فلسفهء « بودن » خردگراست و فلسفهء « شدن » طبيعتگرا ؟
قبلا ديديم كه آندره پىيتر بعد از اشاره به مسألهء جاودانگى حقيقت و اصول اخلاقى ، حرف عجيب ديگرى مىزند و مىگويد فلسفههاى « بودن » به منطق منتهى مىشد و فلسفههاى « شدن » به فلسفهء تاريخ « 1 » . در گذشته هم گفتيم كه اين ، حرف نادرستى است ؛ تعبير درست - البته بنا بر قول ماركسيستها - اين است كه بگوييم فلسفهء بودن به نوعى منطق منتهى مىشود كه به قول اينها همان منطق جامد است و فلسفهء شدن به نوع ديگر از منطق منتهى مىشود كه همان منطق ديناميك است ، نه اينكه يكى به منطق گرايش داشته باشد و ديگرى به فلسفهء تاريخ . منطق طرز تفكر است و فلسفهء تاريخ خود نوعى فلسفه است و اشتباه است كه ايندو را در برابر يكديگر قرار دهيم .
بعد تقريبا براى تعليل اينكه چرا گروهى پيرو فلسفهء « بودن » و گروهى پيرو فلسفهء « شدن » هستند مىگويد بعضى خردگرا هستند و بعضى طبيعتگرا ، كه اين ، تعبير ديگرى است از اين مطلب كه بعضى درونگرا هستند و بعضى برونگرا ؛ يعنى بعضى به طبيعت توجه دارند و چون طبيعت را دائما در تغيير مىبينند لذا فلسفهشان
هامش
( 1 ) . ماركس و ماركسيسم ، ص 17 .