مقارن با به وجود آمدن اين فكر براى اروپاييان بوده و در هر صورت قطعا ايشان از نظريهء آنها مطلع نبودهاند . در ميان متجددين ، اين راسل است كه آمده و اين حرف را شكافته است و اگر انسان تاريخ فلسفه راسل را مطالعه كند ، مخصوصاً آنجا كه راجع به نظريهء افلاطون بحث مىكند ، [ نظر او روشن مىشود ] .
افلاطون در باب اخلاق يك سخنى گفته است كه در عين اينكه سخنش عالى است ولى از نظر او حكمت نظرى و حكمت عملى يكجورند و هر دو را با يك چشم ديده است ، چون او آمده است مسألهء خير را در اخلاق مطرح كرده و گفته است اخلاق اين است كه انسان طالب خير باشد و خير خود يك حقيقتى است مستقل از نفس انسانى و بايد خير را شناخت ؛ يعنى مطلوب انسان در باب اخلاق و در باب حقيقت يكى است ، مثل رياضيات كه دربارهء اعداد بحث مىكند كه مستقل از ذهن ما يك نحوه وجودى دارند ، يا پزشك كه دربارهء پزشكى بحث مىكند ، مستقل از ذهن او جريانى در خارج هست ، و همچنين علوم ديگر . از حرف افلاطون برمىآيد كه خير اخلاقى يك امرى است كه مستقل از وجود انسان وجودى دارد و انسان فقط بايد آن را بشناسد همچنانكه هر حقيقتى را بايد بشناسد « 1 » . در اينجا راسل حرف خودش را مىزند و مىگويد : ما مسألهء اخلاق را بايد بشكافيم و ببينيم چه از آب درمىآيد . افلاطون چه فكر كرده است كه مىگويد « خير » در ماوراء وجود ما وجود دارد . آن وقت خودش تحليل مىكند و تحليل او عين تحليل آقاى طباطبائى درمىآيد ، مىگويد : اصلا خوبى و بدى يك مفهوم نسبى است ، يك امرى است كه در رابطهء انسان با اشياء مطرح است . مثلًا وقتى ما يك هدف و مقصدى داريم و مىخواهيم به آن مقصد برسيم ، بعد مىگوييم فلان چيز خوب است ، يعنى چه ؟ يعنى براى رسيدن به آن مقصد بايد از اين وسيله استفاده كنيم و همين « بايد استفاده كنيم » معناى « خوب است » مىباشد ، نه اينكه خوبى يك صفتى است واقعى در آن شئ . افلاطون خيال كرده است خوبى و خيريت در اشياء وجود دارد ، مثل سفيدى و كرويّت و نظاير آن ، در صورتى كه در اشياء وجود ندارد . مثلًا وقتى مىگوييم « راستى خوب است » اين بسته به مقصدى است كه ما براى خودمان
هامش
( 1 ) . از اينجا معلوم مىشود كه قدماى ما يك نوع تلفيق مىكردند ميان حرفهاى گذشتگان ، يك قسمت حرفهاى خوب را مىگرفتند و حرفهاى نادرست را دور مىريختند بدون اينكه توضيح بدهند كدام حرف را گرفتهاند و كدام را دور ريختهاند . در مورد اخلاق هم بسيارى از حرفهاى افلاطون را گرفتند ولى اين حرف افلاطون را نگرفتند و دور ريختند و دور ريختنى هم بود .