بود كه رابطهء علوم نظرى با علوم عملى چه رابطهاى است ، چون علوم نظرى با علوم عملى ارتباط دارند ، بيگانه نيستند ، به اصطلاح امروز علوم نظرى جهانبينى است و علوم عملى ايدئولوژى ، مثل منطق ديالكتيك و فلسفه مادى ماركسيستها كه جهانبينى آنهاست و ايدئولوژى آنها بر اساس اين جهانبينى است . حالا چطور از مقدماتى كه سنخشان سنخ حقيقت است مىتوانيم نتيجهاى بگيريم كه سنخ آن از سنخ انشاء است ، [ بحث ديگرى است ] . در مقدمات اگر اخبار باشد ، نتيجه هم اخبار باشد اشكالى نيست ، مثلًا مىگوييم : « الف مساوى ب است و ب مساوى ج ، پس الف مساوى ج است » . اما در اينجا به اين صورت در مىآيد : « الف مساوى ب است و ب مساوى ج ، پس بايد چنين باشد » . چطور مىشود از مقدمات اخبارى نتيجهاى بگيريم كه انشاء باشد ؟ آيا چنين قياسى داريم كه مقدمات آن قياس ، خبر باشد و نتيجهاش انشاء ؟ نمىخواهيم بگوييم نيست ، اگر هست تحليلش چيست ؟ خلاصه ، مقصود اين است كه اين مسأله در اروپا به شدت مطرح است . از اينجا راسل و امثال راسل اين نتيجه را مىگيرند كه اصلا اصول اخلاقى جاودان معنى ندارد .
[ به هر حال ] برتراند راسل از كسانى است كه در فلسفهء تحليل منطقى خود به همين نتيجه كه آقاى طباطبائى رسيدهاند رسيده است . وى در كتاب تاريخ فلسفه ضمن تشريح نظريهء افلاطون دربارهء عدالت و اعتراض معروف تراسيماخوس كه به افلاطون مىگويد « عدالت جز منافع اقويا نيست » مىگويد : اين نظر ، مسألهء اساسى اخلاق است و سياست را دربر دارد و آن اين است كه آيا براى تميز دادن خوب از بد ، معيارى جز آنچه كه به كار برندهء اين كلمات مىخواهد ، وجود دارد ؟ اگر چنين معيارى وجود نداشته باشد بسيارى از نتايجى كه تراسيماخوس گرفته است اجتناب ناپذير است ، اما چگونه مىتوان گفت چنين معيارى وجود دارد ؟
و باز در جاى ديگر مىگويد : اختلاف ميان افلاطون و تراسيماخوس حائز اهميت بسيار است . افلاطون مىپندارد كه مىتواند اثبات كند كه جمهورى مطلوب وى خوب است . يك نفر دمكرات كه به عينيت اخلاق معتقد باشد ممكن است بپندارد مىتواند اثبات كند كه جمهورى افلاطون بد است . اما كسى كه موافق تراسيماخوس باشد خواهد گفت بحث بر سر اثبات يا رد نيست و اصلا قابل اثبات ورد نيست ، بحث فقط بر سر اين است كه شما دوست داريد يا نه ؟ شما مىگوييد خوب است ، يعنى من اين را مىپسندم . اين مثل مسائل سليقهاى است . يكى فلان خورش را دوست دارد
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 724
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٧٢٤