آنجا هم تلخ است و هم شيرين ، تلخ براى مريض و شيرين براى سالم ؛ يعنى شيرينى صفت قند خارجى نيست ، شيرينى [ آن حالتى است كه ما بعد از تركيب قند با مواد لامسهء خودمان درك مىكنيم ] . شكاكان اين را دليل بر آن گرفتند كه به حقيقت نمىشود رسيد و نمىتوان ادعاى جزم كرد . پيروان ماترياليسم ديالكتيك همين استدلال را گرفتند ولى نسبى نه مطلق . دكتر ارانى در اين مورد حرفى دارد كه در اصول فلسفه نقل كردهايم « 1 » .
به هر حال اصل مسألهاى كه در اينجا عنوان شد ، جاويد بودن حقيقت بود نه مسألهء مطلق بودن يا نسبى بودن حقيقت [ و ما اين مسأله را استطرادا طرح كرديم ] و مسألهء جاويد بودن حقيقت را در اصول فلسفه تحت اين عنوان كه آيا « حقيقت موقت است يا دائم ؟ » مطرح كردهايم .
خوب ، اينها مدعى هستند كه اين فكر كه هر حقيقتى جاويد و دائم است ، لازمهء فلسفهء بودن است . هر كس كه فلسفهاش فلسفهء بودن باشد قهراً براى حقيقت هم بودن قائل است و بودن مساوى است با ثبات و دوام ، و آن كسى كه فلسفهاش فلسفهء شدن است قهراً براى حقيقت هم شدن قائل است و شدن ضد جاويد بودن است . اين خلاصهاى است از برداشتى كه كتاب ماركس و ماركسيسم از مطلب كرده است . ديگران مطلب را به تعبير ديگر ذكر كرده و مىگويند منطق ارسطويى يك منطق جامد و استاتيك است نه يك منطق ديناميك ، مفاهيم در اين منطق ثبات دارند و لهذا در اين منطق اعتقاد به قضاياى دائمه است و اين از جمود اين منطق است ، در طبيعت چيزى دوام ندارد ، وقتى كه در طبيعت چيزى دوام نداشته باشد ما قضيه دائمه نبايد داشته باشيم .
اينكه در منطق قضاياى دائمه هست ، به معناى اين نيست كه تمام قضاياى منطق دائمه هستند و همه حكايت مىكنند از رابطهاى در خارج كه آن رابطه دائمه است و هميشه در خارج ثابت است ؛ نه ، مقصود اين نيست ، بلكه بعضى از قضايا را دائمه مىدانند ؛ يعنى قضايا از آن جهت كه حكايت مىكنند از يك واقعيت خارجى ، هميشه از يك رابطهء دائمى حكايت نمىكنند ، فقط موارد خاصى هست كه حكايت از دوام مىكند ، و مثال مىزدند به حركت فلك و يا به مواردى كه ضرورت ذاتى قائل بودند .
هامش
( 1 ) . رجوع شود به مجموعه آثار 6 ، ص 205 و اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 1 / ص 185 .