حقيقت است ، بنابراين سنتز بودن حقيقت است . اگر بگوييد كه اگر دو نفر يك شئ را دو جور ادراك كنند ، مثلًا سلسله اعصاب يكى از آنها دچار يك بيمارى باشد [ چه مىگوييد ؟ ] جواب مىدهند : باشد ، هر دو ادراك براى صاحبانش حقيقت است . حرفهايى كه اينها دربارهء حقيقت گفتهاند ، تاريخ نشان مىدهد كه درست همان حرفهاى شكاكان قديم است . بعد از سقراط چند مكتب به وجود آمده بود مانند كلبيّون ، رواقيّون ، شكّاكان ، اپيكوريها ( اصحاب لذت ) ؛ همهء اينها هم - به طورى كه مىگويند - ادامهدهندهء حرفهاى سقراط بودند ، منتها هر كدام يك شاخه از حرفهاى او را گرفتند و گسترش دادند .
« نمىدانم » جزء اصول تعليمات سقراط است . وى مىگفت من رسيدهام به آنجا كه مىتوانم بگويم « نمىدانم » يعنى به بالاترين علمها . البته سقراط شكاك نبود ولى اين « نمىدانم » او مايه براى به وجود آمدن مكتب شك گرديد . قبل از سقراط سوفسطائيها بودند كه آنها اساساً واقعيت خارجى را قبول نداشتند ولى شكاكها واقعيت را قبول دارند اما اينكه انسان بتواند واقعيت را آنچنانكه هست كشف كند قبول ندارند ، حقيقت را هم همين جور تعريف مىكنند كه ما تعريف مىكنيم ، منتها استدلال منطقى قويّى مىكنند ، ميگويند : حقيقت عبارت است از درك واقع و نفس الامر آنچنانكه هست ؛ بعد مىگويند : در عمل ، ما مىبينيم كه انسان با چه وسيلهاى به واقع مىرسد . انسان يا با حس به واقع مىرسد و يا با عقل . حس آيا خطا مىكند يا نمىكند ؟ بدون شك خطا مىكند . عقل و استدلال چطور ؟ آن هم بدون شك خطا مىكند . پس جايز الخطا بودن وسائل انسان براى كشف حقيقت ، موجب مىشود كه در هيچ قضيهاى نشود جزم پيدا كرد و همه چيز را به عنوان شك بايد تلقى كرد ، و بايد گفت من چنين احساس مىكنم و يا چنين مىفهمم ، حالا در واقع همچنين هست يا نه ، نمىدانم ، و در هيچ چيزى اظهار قطع نبايد كرد . نمونهء ديگر از بىاعتبارى حس اين است كه يك شخص واحد در دو حال ، مثلًا حال صحت و مرض ، يك شئ را دو جور حس مىكند ، مثلًا در يك حال شيرين و در حال ديگر تلخ و حال آنكه واقعيت همان واقعيت است ، بنابراين نمىشود به مطابقت هيچيك از اين دو احساس با واقعيت جزم پيدا كرد . پس راهى جز « نمىدانم » در پيش نيست .
اين استدلال ، خيلى استدلال محكمى است و به آسانى هم قابل دفع نيست ، البته نه اينكه حرف اينها جواب نداشته باشد ، ولى مىخواهيم بگوييم حرف ، حرف
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 692
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٦٩٢