خلاصه مقصود اين است كه جوابگويى عملى يك امر عليحده است .
خود راسل هم به اين حرف اشكال مىكند ، مىگويد : اينكه مىگويند يك شئ در عمل قابل آزمايش باشد ، حرف درستى نيست ، ممكن است يك نظريهاى را ما صد در صد خطا بدانيم ، معذلك در عمل قابل پياده شدن باشد ، مثلًا با هيئت قديم پيشبينى خسوف و كسوف به طور دقيق انجام مىشد در صورتى كه امروز از جنبهء نظرى مسلّم است كه باطل است ، با طب قديم كه قائل به طبايع و عناصر اربعه بود قرنها مردم را معالجه كردند در صورتى كه از جنبهء تئورى قطعا غلط بود . پس ممكن است يك تئورى جواب عملى بدهد ولى در عين حال حقيقت هم نباشد . بنابراين نظريهء درستى نيست .
نظريهء ديگر در باب حقيقت ، نظريهاى است كه ماترياليست ديالكتيكها آمدند از خودشان اختراع كردند . اينها يك حرفى در مورد حقيقت زدند كه در ضمن مسألهء نسبيت حقيقت را هم توجيه كنند ؛ مىگويند : « حقيقت عبارت است از آنچه از مواجههء حس با خارج پيدا شده باشد » . اين را هم دو جور مىشود تقرير كرد : يكى اينكه حقيقت آن است كه مطابق با واقع باشد ولى راه پيدايش حقيقت مواجهه حس با خارج است و مواجهه حس با خارج را راه وصول به حقيقت تلقى مىكنيم ؛ تقرير دوم اينكه : نه ، اصلا تعريف حقيقت را همين بدانيم . هر چه از طريق مواجههء حس با خارج پيدا شد حقيقت است . بنابراين خطا آن چيزى است كه از مواجههء حس با خارج پيدا نشده باشد . اگر از آنها بپرسيد خطاى حواس چطور ؟ جواب مىدهند خطاى حواس وجود ندارد ، تمام آنچه كه انسان از راه حواس به دست مىآورد حقيقت است ، منتها حقيقت نسبى ، به اين شكل كه : حقيقت هيچ وقت به طور مطلق در مغز انسان وجود پيدا نمىكند ، يعنى واقعيت يك چيزى است كه در ظرف خودش هست ، انسان هم باز يك واقعيتى است در مقابل آن واقعيت كه مجهز است به سلسله اعصاب ، و خاصيت سلسله اعصاب اين است كه [ وقتى ] در مقابل يك واقعيت قرار مىگيرد از آن متأثر مىشود ، ولى تأثر محض هم نيست ، عكسالعمل هم در برابر آن نشان مىدهد ، به حساب اينها آن واقعيت مىشود تز ، و عكسالعمل اعصاب مىشود آنتىتز ؛ بعد آن تصويرى كه از بيرون آمده و عكسالعملى كه اعصاب روى آن تصوير از بيرون آمده انجام مىدهد تركيب مىشوند و مىشود سنتز ، و اين مىشود همان ديدن و مىشود حقيقت ؛ يعنى هرگاه يك ادراك ، سنتز واقعيت خارجى و سلسله اعصاب بود ، آن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 691
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٦٩١