باشد و علم او هر نوعيت خاص و چگونگى خاص داشته باشد ، عملش قهرا تابعى است از علمش
( قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ )
« 1 » ، عكس قضيه هم صادق است ؛ يعنى اگر انسان ولو به حكم يك سلسله علل اتفاقى ، يك عملى انجام بدهد كه اين عمل متناسب با يك فكر خاص و يك روح خاص باشد [ اين عمل در او تأثير متناسب با خود را مىگذارد ] . يك آدم باتقوا مادام كه باتقواست و مادام كه با اصول تقوا فكر مىكند ، عملى كه از او سر مىزند متناسب با اوست . حالا اين شخص باتقوا در يك شرايطى قرار مىگيرد كه فكر گناه در او پيدا مىشود ، بعد گناهى مرتكب مىشود بر خلاف مقتضاى تقوايش . اين گناه ، او را به همان حالت اول باقى نمىگذارد و او ديگر آن آدم اول نيست ، چون وقتى انسان عملى را مرتكب مىشود ، انديشهء آن عمل در روحش پيدا مىشود ، تصور آن عمل و غايت آن عمل براى او پيدا مىشود ، يعنى روحش با عمل نوعى اتحاد پيدا مىكند . اين است كه بعد از آنكه عمل پايان يافت ، اثرى از آن در روح انسان باقى مىماند « 2 » . اگر همين عمل تكرار شود ، درست مثل صورت ضعيفى كه از يك شئ گذاشته شده ، بار دوم اين اثر روى اثر اول مىآيد و آن را عميقتر مىكند . اگر اين عمل بارها تكرار شود ، كمكم به گونهاى مىشود كه اثر اينها تدريجا غلبه مىكند بر وضع سابق ، يعنى تا يك مدتى در روح انسان دو كيفيت متضاد هست و به قول امروز انسان داراى دو شخصيت است ، نيمى از وجودش وجود تقوايى است واقعاً ، و نيمهء ديگر از وجودش وجود يك فاسق است واقعاً ، گاهى اين نيمه غلبه مىكند و گاهى آن نيمه و به قول خيام :
يك دست به مصحفيم و يك دست به جام * گه نزد حلاليم و گهى نزد حرام
اين « گاهى » از باب اين نيست كه يك نوع نفاق در كار هست و « يك دست به مصحفيم و يك دست به جام » ، بلكه به حكم دو شخصيتى است كه نيمى اينجور حكم مىكند و نيمى آنجور ؛ به علت خاصى آن طرف غلبه پيدا مىكند ، به علت ديگرى آن
هامش
( 1 ) . اسراء / 84 .
( 2 ) . آقاى خمينى درس اخلاق كه مىگفتند از آن حرفهايى كه هميشه بر آن مبنا تكيه مىكردند همين مسألهء اثر گذاشتن عمل روى روح انسان بود كه چگونه هر عملى يك صورت مشابه و متناسب با خودش بر روى روح انسان باقى مىگذارد .