مانند كودكان در صدد برمىآيد تغيير و دگرگونى در آن امور ايجاد كند تا آنها را كشف نمايد .
غرض اين است كه اين سخن كه « عمل معيار حقيقت است و تنها با عمل مىشود جهان را شناخت » اين قدر شور عرفانى به قضيه مىدهد ، و اولين خصلت عرفانى بىاعتنايى به فكر و مفكرين است . يك عارف بىفكر ( لكنتى ) كه چند روزى دستورهايى گرفته است ، ديگر به بوعلى سينا هم اعتنايى ندارد .
براى ماركسيستها هم همينطور است ، و براى آنها اين راه راه خيلى خوبى است و مىتوانند چند نفر بچه را فريب بدهند و بگويند : « راه كشف حقيقت تنها مبارزه است و در جريان عمل و مبارزه است كه انسان خودش را كشف مىكند و طبيعت و هر چيز ديگر را كشف مىكند و حقيقت را كشف مىكند . اين فلاسفه و متفكرين در برج عاجشان نشستهاند و دربارهء جهان فكر مىكنند ، فكر اينها ارزشى ندارد ، بايد در قلب جامعه آمد تا بتوان دربارهء جامعه مطالعه كرد » ، از اين جور حرفها . بعد مىبينيد يك بچهء بىسواد ( كه اينها تربيت كردهاند ) حتى به بزرگترين فيلسوفان بىاعتنايى مىكند در صورتى كه فيلسوف در عين كنار بودن ، به تمام آنچه او مىداند آگاهى دارد و بيشتر از او هم مىداند و بدون اين كه وارد قضيه شده باشد از مطلب اطلاع دارد . به همين جهت است كه ماركسيستها براى كار دو خصلت فوقالعاده قائل هستند ( كه به موجب همين دو خصلت براى كار نوعى شرافت قائل هستند ) : يكى اينكه كار خلّاق و آفرينندهء انسان است و ديگر اينكه كار الهام بخش و معلم انسان است .
اگر عارف مىگويد :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اينها مىگويند :
انسان از فيض كار آموخت سخن . . .
بعد مىگويند : انسان را نه خدا آفريده است و نه طبيعت ، انسان آفريدهء خودش است . همين جا نياز به بحث دارد . آن انسانى كه مىگويند خود ، خود را آفريده است ، مقصود انسانيت انسان است نه جنبههاى طبيعى ، و اين مسلّم است كه حتى از نظر اينها هم از يك ميليون سال قبل يا بيشتر كه انسان به مرحلهء فعلى رسيده است ، از نظر