واقعى متعلق به افراد است ، پس اگر ما چيزى را به « كل » نسبت بدهيم ، جز تعبير مجازى و شاعرانه چيز ديگرى نيست ، ولى مطلب حتما به اين نحو نيست .
اخيراً نظريهاى پيدا شده و از طرف جامعهشناسان مانند جامعهشناس معروف فرانسوى دوركهيم هم تأييد شده كه جامعه اصالت و حقيقت دارد و افراد اصالت و حقيقتى ندارند . راهى هم كه براى توجيه اين نظريه بيان مىكنند يك راه نسبتاً علمى است ، مىگويند : مگر در مركبات ديگر چطور است ؟ عناصر كه با هم تركيب مىشوند و يك شئ ثالث به وجود مىآيد ، مثلًا دو عنصر اكسيژن و هيدروژن تركيب مىشوند آب به وجود مىآيد ، اين آب الآن يك هويت جديد است و اجزايش در آن مستهلكاند و الآن ديگر نمىتوانيم بگوييم اكسيژن و هيدروژن وجود دارد و آب يك امر اعتبارى است ؛ نه ، الآن آنكه حقيقى است خود آب است . دوركهيم معتقد است افراد هم در جامعه همين طورند . ما افراد را يك وقت از نظر زيستشناسى در نظر مىگيريم ، اين اندامها كه با هم تركيب نمىشوند ، اينها از هم جدا هستند ، اين يك شخص است و آن يك شخص ديگر ؛ ولى آنكه جامعه را تشكيل مىدهد اين اندامهاى لا يشعر نيستند ، انسانها هستند ، انسانها از آن نظر كه شخصيت دارند نه از آن نظر كه شخص هستند كه از اين نظر شئ هستند نه شخصيت .
انسانها از نظر وجود اجتماعى نتيجهء هزاران فعل و انفعالى هستند كه در جامعه رخ داده است يعنى واقعاً افراد جامعه از جهت روحى با هم تركيب شدهاند . وقتى دو نفر با هم هستند يكى از ديگرى فكر و سرشت و خلق و خوى مىگيرد و آن ديگرى نيز از او الهام مىگيرد . اين تأثير واقعى است .
مىرود از سينهها در سينهها * از ره پنهان صلاح و كينهها
به نحوى كه خود انسان نفهمد ، معاشرتها به طور ناآگاه اثر مىكند ، مثل آب سرد و گرمى كه به يكديگر مىرسند و اين در آن و آن در اين اثر مىكند و يك حد معتدلى به وجود مىآيد . يك فرد را اگر ما از نظر شخصيتش در نظر بگيريم ، عبارت از مجموع آثار متقابلى است كه با افراد ديگر داشته است ، نه فقط افراد همزمان خودش بلكه افرادى هم كه در گذشته بودهاند ، كه اگر از اين نظر حساب كنيم گذشتهها هم زندهاند ،