تحت اسم زينب و سعاد و . . . » « 1 » قهراً چنين نظرى دارد ، ولى اين غير از منطق معمولى پيروان مذاهب است .
ممكن هم هست كسى براى تاريخ ، حياتى قائل باشد كه جوهر آن حيات غير از مذهب است و مثلًا اقتصاد است . اينها حرفشان برمىگردد به اين كه جامعه يك موجود زنده است و از اين نظر ماهيتى دارد و آن ماهيت واقعى جامعه واقعيت اقتصادى است ، چيزهاى ديگر در حكم اعراض و توابع اقتصاد هستند ، جوهر جامعه و جوهر تاريخ را اقتصاد تشكيل مىدهد ؛ مذهب ، اخلاق ، . . . همه به قول اينها روبناست و همه اعراض است كه تابع يك جوهرند .
ممكن هم هست كه كسى براى جامعه روح ديگرى غير از اقتصاد قائل باشد .
اين مقدمه براى اين بود كه معنى اين حرف كه گفته مىشود « ماترياليسم تاريخى يك نوع برداشت اقتصادى از تاريخ است » روشن شود . گفتيم كه معناى اين سخن اين است كه ماهيت تاريخ يك ماهيت اقتصادى است و اقتصاد وجود تاريخى دارد . اينكه مىگوييم « ماهيت تاريخ يك ماهيت اقتصادى است » به اين معنى است كه ما مىتوانيم براى تاريخ يك ماهيت قائل باشيم چون براى جامعه يك ماهيت قائل هستيم و جامعه را يك امر اعتبارى نمىدانيم ، منتها وقتى مىگوييم تاريخ ، مقصود همان جامعهء در حال جريان و حركت است . و اينكه مىگوييم « اقتصاد وجود تاريخى دارد » معنايش اين است كه اقتصاد يك وجود ثابت ندارد بلكه در حال تغيير است ؛ آن كه روح تاريخ را تشكيل مىدهد ، يك روح ثابت و يكنواخت نيست بلكه متغير و متكامل است ، بنابراين اقتصاد وجود تاريخى دارد .
نظريات ديگر در مورد فلسفه تاريخ
اكنون ببينيم كه در مقابل نظريهء ماركسيستى ماترياليسم تاريخى چه نظرياتى هست .
يك نظريه همان نظريهاى است كه مىگويد : جامعه اصلا چيزى نيست و واقعيتى ندارد كه ما بخواهيم براى آن حكمى قائل بشويم ، و حوادث جامعه عبارت
هامش
( 1 ) . [ از محيى الدين عربى است . ]