كارگرهاى دنياست و كارگرهاى شوروى به يك دهم رفاه آنها نمىرسند ، در صورتى كه طبق پيشبينى اينها كارگرهاى آمريكا بايد اكنون از بدبختترين كارگرهاى دنيا باشند ، و از همان جا هم انتظار انقلاب داشتند ، در حالى كه فعلًا از آمريكا اميد انقلاب ندارند .
سپس مىگويد : « از ديدگاه جدل ، تاريخ شامل يك رشته نيرو و ضد نيروست كه با تحريك آنها مىتوان حركتش را تسريع كرد » يعنى تاريخ راه خودش را مىرود و نقش انسان در اين است كه با تحريك نيرو حركتش را تسريع مىكند ، نه اينكه مثلًا بتواند خصلتش را عوض كند . چنين چيزى امكان ندارد . انسان اگر خودش را در مسير تاريخ قرار دهد مىتواند با تاريخ هماهنگ شود و خودش را نجات دهد . تاريخ مثل سيلى راه خودش را مىرود ، يك شناگر خيلى ماهر مىفهمد كه بر خلاف سيل حركت كردن فانى شدن است ، يگانه راه نجات خودش را در اين مىبيند كه با اين سيل حركت كند تا برسد به جايى كه آرام بگيرد . اين است كه طبق حرف اينها امكانات انسان خيلى محدود مىشود و جلوى تاريخ را نمىتواند بگيرد .
در قسمت ششم از ضميمهء يكم سخن بسيار جالبى از هگل درباره نقش عقل و نقش انسان در تاريخ نقل مىكند ، مىگويد : گاهى اينچنين است كه يك تفاوت نامتمايزى - يعنى تضاد نامتمايزى - وجود دارد ؛ عقل انسان است كه اين نامتمايز را متمايز مىكند ، بعد كه متمايز شد تضاد شدت پيدا مىكند و آن نتيجهء نهايى پيدا مىشود . مثلًا در درون يك جامعه الآن تضاد و تباين وجود دارد ، ولى هنوز در شعور افراد منعكس نشده است . نقش عقل چيست و يك شخص روشنفكر در اين مورد چكار مىكند ؟ مىآيد اين تمايز را روشنتر مىكند و مثلًا براى طبقهء كارگر وضعشان را روشن مىكند و وضع آن طبقهء سرمايهدار را هم روشن مىكند . وقتى كه وضع هر دو روشن شد ، اين تضادى كه به صورت نامتمايز وجود داشته است ، به صورت شديدترى درمىآيد . بنابراين عقل انسان مىتواند نقشى در جهت تسريع اين كار داشته باشد .
الآن هم عيناً همين كار را مىكنند . مثلًا طلبهاى با محروميت زندگى مىكند و در مقابل ، عدهاى خيلى متنعم هستند . او كم و بيش اين را احساس مىكند ، اما در يك حالت مغفول عنه . يك نفر بيايد اين را تشريح كند كه اى آقا ! تو بدبخت و بيچارهاى و آن آقا چنين و چنان زندگى مىكند . همين وضعى كه در عالم عين وجود داشت او آمد در شعور اين شخص منعكس كرد ، يا منعكستر كرد ، و وقتى منعكستر كرد تبديل
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 554
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٥٤