تعقلى غير تجربى . اين نوع شناخت از احساس آغاز مىشود و با تعقل پايان مىيابد بدون اينكه نيازى به مرحله پراتيك و عمل داشته باشد .
اينجاست كه يك سؤال مطرح مىشود كه اگر پاى پراتيك و پاى عمل در ميان نباشد پس معيار شناخت چيست ؟ بحث مهمى كه ماركسيستها مطرح مىكنند اين است كه اگر آنطورى كه شما مىگوييد شناخت دو مرحلهاى هم داشته باشيم و مرحله سوم نداشته باشيم ، اين شناخت ناقص است ؛ چرا ؟ چون فاقد مرحله سوم كه مرحلهء پراتيك و مرحلهء معيار است مىباشد ، و تنها با پراتيك مىشود يك شناخت را محك زد كه آيا درست است يا نادرست .
ما نه تنها اين اصل را قبول نداريم كه تنها معيار براى درستى شناخت ، عمل و پراتيك است ، حتى نمىگوييم كه در بعضى موارد ، معيار شناخت ، شناخت است و در بعضى ديگر ، عمل ، بلكه بالاترش را مىگوييم : در همان جا هم كه معيار شناخت عمل است ، براى شما ثابت مىكنيم كه آنجا هم معيار شناخت ، شناخت است . بسيار مسألهء حساسى است كه ما بعدا به اين مسأله مىرسيم . پس پاسخ اين اشكال را كه از طرف ماركسيستها عنوان مىشود - كه يگانه معيار شناخت عمل و پراتيك است و شما كه شناخت را دو مرحلهاى مىدانيد شناختتان بىمعيار است پس درست نيست - در مبحث « معيار شناخت » خواهيم داد .
شناخت حسى و ويژگيهاى آن
حال براى اينكه مرحلهء تعقل را كه آنها قبول دارند و ما هم قبول داريم يك مقدار تشريح كنيم - كه براى مسائل بعدى ما نافع است - ناچاريم يك سلسله بحثها را در اينجا مطرح كنيم . عجالتا از آن مكتبهايى كه پيرو ندارند مىگذريم و راجع به مكتبهايى صحبت مىكنيم كه پيرو دارند .
در اين مكتبها احساس ، يك مرحله از شناخت است كه آن را « شناخت ظاهرى » ، « شناخت سطحى » يا « شناخت غير عمقى » مىگويند ، و تعقل را مرحلهء دوم شناخت مىدانند .
شناخت سطحى يعنى ديدن اين فضا ، شنيدن آواز ، استشمام بو و مانند آن ، كه همان شناخت مشترك انسان و حيوان است . البته اختلافاتى هست كه اين جهت را