را درك كند . شناخت حسى نمىتواند به رابطهء علّيّت و معلوليّت ، ضرورت حاكم ميان علت و معلول - كه وقتى علت هست به حكم ضرورت معلول بايد وجود داشته باشد - پى ببرد ؛ يعنى در شناخت حسى ، انسان ظواهر را مىشناسد بدون اينكه بتواند با حواس خود به روابط و عمق پديدهها و به ذاتها و جوهرها و باطنها پى ببرد . ولى انسان به بواطن هم مىرسد كه مثالهايش را عرض خواهم كرد .
مشخّص ديگر شناخت حسى اين است كه شناخت حسّى ، حالى است ، يعنى به زمان حال تعلّق دارد ، نه به گذشته و نه به آينده ، چون انسان با حواس خودش فقط اشياء زمان حاضر را احساس مىكند . انسان با چشم خودش حوادثى را كه قبل از تولد او وجود داشته است نمىبيند « 1 » ، و آينده را نيز نمىتواند با حواس ظاهرى خود احساس كند ، با چشم بالفعل ببيند ، با گوش بشنود يا با شامّهء خود استشمام كند . شناخت حسى ، حالى است ، پس به گذشته و آينده تعلق نمىگيرد .
خصوصيت چهارم شناخت حسى اين است كه اين نوع شناخت ، منطقهاى است ، يعنى محدود به منطقهء خاصى است . انسان يا حيوان ، در هر منطقه و جوّى كه هست اشياء همان منطقه و جوّ را احساس مىكند ؛ اگر در تهران است تهران را احساس مىكند ، اگر در لندن است لندن را احساس مىكند ، اگر در تهران بزرگ شده و لندن نرفته باشد محال است آنجا را ببيند ، اگر توكيو نرفته است توكيو را نمىبيند ؛ توكيو را مىداند ولى نمىبيند « 2 » . اين چهار خصوصيت براى مرحلهء شناخت حسى است .
شناخت عقلى و گستردگى آن
حال مىخواهيم مسألهء تعقل را بررسى كنيم كه شناخت تعقلى يعنى چه ؟
بدون شك همه اين را قبول داريم كه شناخت تعقلى انسان ، از ظواهر به بواطن نفوذ مىكند و روابط نامحسوس را درك مىكند . توالى اشياء ، محسوس است [ ولى ] علّيّت و معلوليّت محسوس نيست و لهذا امپيريستها قائل به عليت و معلوليت نيستند .
هامش
( 1 ) . نگوييد فيلمش را مىبيند . فيلم مربوط به اين زمان است ؛ فيلم را مىبيند ، خود او را كه نمىبيند .
( 2 ) . نگوييد كه در تلويزيون مىبيند ، تلويزيون كه عكس را به شما نشان مىدهد ، خود توكيو را عرض مىكنم .