پس از مشاهدات فراوان ، دانشمند مىخواهد راه حل پيدا كند . اكنون وقت آن است كه به مغز و فكر خود فشار آورد ، براى اينكه مىخواهد علت را پيدا كند ( اگر دنبال علت است ) : چرا اين مريض اينطور شده است ؟ چرا اين مملكت از اين جهت اينطور است ؟ آنوقت فرضيهاى به ذهنش مىآيد : اين بيمار كه مسلول شده است ، بايد علتش فلان چيز باشد ؛ اينكه وضع اين شهر چنين و چنان است بايد علتش اين باشد ؛ در ذهنش يك برقى مىزند . نقش نبوغ در اينجا پيدا مىشود ؛ يعنى همه مشاهده مىكنند ، همه بررسى مىكنند ( تا مرحلهء مشاهده و بررسى ، افراد على السّويّه هستند ) اما وقتى كه اين مشاهدات و بررسيها به صورت پروندهاى در مغز منعكس مىشود [ هر كس متناسب با توان خود فرضيهاى را ارائه مىدهد ] ، همان كه قدماى ما به آن « حدس » مىگفتند ، يعنى فرضيه پيدا كردن ، علت را يافتن . در مغز يكى ممكن است برقى بجهد و در مغز ديگرى برق ديگر ، و در مغز بعضى ممكن است اصلا برقى نجهد . يك انديشهاى براى دانشمند پيدا مىشود . اين همان مرحلهء تعقّل است .
بنابر اين از نظر اينها مرحلهء تعقل يعنى مرحلهء پيدايش يك اصل كلى ، يك فرضيهء كلى به دنبال مشاهدهها و بررسيها و احساسها . پس تعقل مرحله دوم را تشكيل مىدهد .
آيا شناخت به اينجا تمام مىشود ؟ نه ، براى بار دوم بايد به عالم عين و عمل بازگشت . به تعبير شاعرانهاى كه ذكر مىكنند : حركت اول شناخت ، از ماده به شعور است و حركت ثانوى از شعور به ماده است . براى بار دوم آن فرضيهاى كه در ذهن دانشمند پيدا شده است ، در مرحلهء عمل مورد آزمايش قرار مىگيرد ؛ آن را امتحان مىكند ، مىخواهد ببيند آيا فرضى كه كرده و حدسى كه در ذهنش آمده [ در عمل نتيجه مثبت دارد يا منفى ؟ ] مثلًا وقتى كه راجع به بيمارى سل فكر مىكند و حدس مىزند كه فلان دارو بايد مفيد باشد ، فورا به بالين مريضها مىرود و شروع به آزمايش مىكند ، مىبيند كه يك نتيجهاى دارد ، احتمال مىدهد كه اين نتيجه اختصاص به اين بيمار داشته باشد ( اين بيمار عوارض خاصى داشته كه اين دارو در او اثر مثبت داشته است ) ، دليل نمىشود كه روى بيماران ديگر هم همان اثر را داشته باشد ؛ بعد [ بررسى مىكند كه ] آيا اين اثر موقّت است يا دائم ؟
چند سال پيش شخصى به نام هراتى ( كه روزنامهها هم نوشتند ) دارويى پيدا كرده بود كه براى معالجات سرطانى به طور موقّت مؤثر بود . شربتى را روى اشخاص
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 395
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٩٥