علوم به ما مىدهد ؛ مثلًا در علم حساب به يك سلسله مسائل شناخت پيدا مىكنيم ، در زيستشناسى ، فيزيك ، فلسفهء تاريخ و علوم ديگر به يك سلسله مسائل ديگر شناخت پيدا مىكنيم ؛ ولى اين مسائل علمى تا به شكل مسائل علمى است و در ديوارهء علمها محبوس و محدود است ، يك مرحلهء متوسط است ، انسان يك مرحلهء عالىتر و بالاتر از اين دارد و آن اين است كه فلسفهء علمى مىسازد و درجهء معرفتش بالا مىرود . چطور فلسفهء علمى مىسازد ؟ يك نظريه مثلًا مربوط به فيزيك است و نظريهء ديگرى مربوط به شيمى و يا علم ديگر ؛ بعد يك فيلسوف ، يك مغز مفكّر ، قاعدهء اين علم را با قاعدهء علم يا علوم ديگر در كنار يكديگر قرار مىدهد و از اينها يك قاعدهء كلّىتر و عمومىتر كه شامل همهء اينها باشد به دست مىآورد « 1 » ، اين مىشود فلسفه . فلسفه از ضوابط علمى يك قاعدهء كلّىتر و برتر و بالاتر درست مىكند . مثلًا قانون تكامل . جامعهشناسى را مطالعه مىكنند به تكامل برمىخورند ، زيستشناسى را مطالعه مىكنند به تكامل برمىخورند ، بعضى علوم ديگر مثل زمينشناسى و آسمانشناسى را ممكن است مطالعه كنند و به تكامل بربخورند ؛ بعد مىگويند قانون كلّى جهان « تكامل » است .
پس معرفت و شناخت ، سه مرحلهاى است : مرحلهء احساس ، مرحلهء علم و مرحلهء فلسفه . اين نظريه در درجهء اول مربوط به فيلسوف معروف انگليسى اسپنسر است ، كسى كه فرق ميان فلسفه و علم را در بالا رفتن درجهء معرفت مىداند نه در اختلاف مسائل ؛ نمىگويد نوع مسائل فلسفى با نوع مسائل علمى متفاوت است و نوع مسائل فلسفى از قلمرو مسائل علمى بيرون است ، مىگويد همين مسائل علمى يك درجه كه بالاتر مىرود ، اسمش مىشود مسائل فلسفى .
نظريهء طرفداران ماترياليسم ديالكتيك
پيروان چپروى هگل ( طرفداران ماترياليسم ديالكتيك ) براى شناخت سه
هامش
( 1 ) . همانطور كه علم نسبت به احساس [ مرحله بالاترى است ] : شما جزئيها را حس مىكنيد ، مثلًا يك قطعه آهن را آزمايش مىكنيد مىبينيد در حرارت انبساط پيدا مىكند ، آهن ديگرى را آزمايش مىكنيد مىبينيد انبساط پيدا مىكند ، يا براى يك بيمارى دارويى را آزمايش مىكنيد مىبينيد مؤثر است ، همين طور براى بيماريهاى ديگر آزمايش مىكنيد مىبينيد مؤثر است ، آنگاه يك قاعدهء كلّى علمى به دست مىآوريد .