تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
منطقيّين به آن چسبيده‌اند و آن را معقول مىدانند و « جزئى » را محسوس ، جز همان جزئى دست و پا شكسته چيز ديگرى نيست . اين مثل را من براى اولين بار در كتاب باغ اپيكور نوشتهء آناتول فرانس « 1 » ديدم و بعد شبيه آن را در نوشته‌هاى ديگران . مىگويند : سكه‌اى كه ابتدا بيرون مىآيد نقشهاى روشنى دارد ، تاريخش روشن است ، عكس و خطوطى روى آن منقّش شده و همهء اعداد و ارقام آن واضح است . اين سكهء طلا يا نقره مدتها در دست مردم است ، در طول سالها دستمالى مىشود و تدريجا همهء آن خصوصيات پاك مىشود . مثلًا آن سكه‌اى كه صد سال پيش درآمده بود و اسم ناصر الدين شاه و عكس و تاريخ و خطوط آن ، همه مشخص بود ، صد سال كه دست مردم افتاد و دستمالى شد همهء آنها پاك مىشود . انسان وقتى نگاه مىكند مىپرسد : آيا اين سكهء ناصر الدين شاهى است ؟ مظفر الدين شاهى است ؟ احمد شاهى است ؟ همهء اين احتمالها دربارهء آن وجود دارد . [ مىگويند ] يك « جزئى » كه در ذهن انسان مىآيد ( مثلًا آقاى زيد را با آن قد و قيافه و چشم و ابرو و دهان و رنگ مخصوص تصور مىكنيد ، اين مىشود جزئى ) ، پس از مدتها كه كم‌كم خصوصياتش يادتان برود ( چشم و ابرويش به چه شكل بود ، قدّش چقدر بود ، لب و دهان و بينى و شانه‌هايش چگونه بود ) و يك شبح كلّى در ذهنتان بيايد ، اين مىشود كلّى . پس كلّى ارزشى ندارد ، كلّى يعنى جزئى كاستى گرفته . امپيريستها « 2 » ( حس‌گراها ) مىگفتند شناخت ، حسى است ، ماهيت حسى دارد ، اينقدر دنبال عقل و معقول و تعقل نرويد ، هرچه كه حسى نباشد خيال است ، و هم و بىمعنى است ؛ ما فقط چيزى را به نام علم و ادراك و معرفت قبول داريم كه از دروازه‌هاى حس وارد ذهن شده باشد ، هرچه از اين دروازه‌ها وارد ذهن شود همان درست است ، هرچه از اين دروازه‌ها وارد نشود خيال و وهم است و در عقل انسان هم چيزى جز آنچه كه در حس وجود داشته است ، نيست . جان لاك جملهء معروفى دارد : « در عقل چيزى نيست مگر آنكه قبلًا از راه حواس وارد شده باشد » . پس ، از نظر اينها شناختن - از ابتدا تا انتها - در احساس كردن خلاصه مىشود [ و قهراً ] يك مرحله‌اى و يك درجه‌اى است .
هامش
( 1 ) .Anatole France. ( 2 ) .empirist.