اين همان بيانى است كه حاجى آورده « 1 » در اين شعر :
و حيث لا موضوع أو مهيّة * و لا هيولى كيف الاثنينيّة
ايرادى كه بر اين برهان وارد است اين است كه مورد اين برهان اين است كه ما واجب الوجود را عارى از ماده با دليل ديگر بدانيم و دليل نيست بر اينكه اجزاء ماده نمىشود واجب الوجود باشد .
اين دليل همان است كه در صفحهء 32 مبدأ و معاد « 2 » تحت عنوان « و بوجه اخر تحقّق فى كتب هذا الفن انّ منشأ التكثّر العددى . . . » آمده است .
صدرا در صفحهء 36 مبدأ و معاد فصلى آورده به اين عنوان : « فى ان الواجب الوجود لا شريك له فى هذا المفهوم » . بعد مقدمهاى آورده ( كه بىخلل نيست ) كه « الواجب لا ماهية له » و بعد گفته اگر واجب متعدد باشد يا متّفق الحقيقة هستند يا مختلف الحقيقة ( ذكر اين شق بعد از مقدمهء بالا كه وجوب وجود عين حقيقت وجود است مستدرك است ) ، اگر متّفق الحقيقة هستند مناط اختلافشان غير وجوب ذاتى است پس لازم مىآيد امكان هر دو و يا لااقل يكى از آنها ، و اگر مختلف الحقيقه هستند لازم مىآيد وجوب وجود عين حقيقت نباشد .
اين برهان همان برهان اول شيخ است در باب خواص واجب و ما آن را دليل سوم قرار داديم و آن را تمام دانستيم و مطابق آنچه ما گفتيم در اين برهان لزومى ندارد
هامش
( 1 ) . بيان حاجى با بيان شيخ فرق مىكند . در بيان شيخ ماهيت نداشتن واجب مفروض گرفته نشده و همين قدر گفته كه اختلاف در معنا نيست و در حامل معنى ( موضوع يا ماده ) هم نيست ، در لواحق ماده از وضع و مكان و زمان هم نيست ، پس موجبى براى كثرت نيست . عليهذا در بيان حاجى خلط شده بين برهان صرف الوجود و اين برهان ؛ و اساساً معنا ندارد كه ما عدم موضوع را در عرض عدم ماهيت ذكر كنيم ، چون يك چيزى كه ثانى برايش فرض شود مىتوان گفت منشأ تعدد يا موضوع و ماده است و يا لواحق ماده و اما چيزى كه براى او ثانى فرض نمىشود عدم ماهيت در عرض مكثرات معنا ندارد كه آورده شود .
بر بيان شيخ هم اشكال ابن كمونه وارد است مگر آنكه مقدمهء چهارمى كه صدرا بيان كرده در حاشيه ، مسلّم و مفروض بگيريم .
( 2 ) . ايرادى كه در حاشيهء صفحهء 317 بر حاجى گرفتيم ، بر بيان صدرا در اينجا وارد نيست و بلكه معلوم است كه صدرا متوجه اين نكته بوده زيرا وى در مبدأ و معاد مىگويد :
« تحقق فى كتب هذا الفن ان منشأ التكثر العددى فيما له حد نوعى انما هو المادة فقط بوجه و الموجود المفارقى يأبى عن الكثرة العددية ، فواجب الوجود احق بنفى هذا الوجه من الكثرة لكونه فى اعلى مرتبة التجرد لتجرده عن المهية فضلا عن الهيولى . . . » .