« ليس عن الاشياء بخارج » و هم مىتوان گفت : « و لا فيها بوالج » « 1 » .
فرق ديگر اينكه : بعد پنجم بعد ثابت جهان است و آن ابعاد متغيّرند ( بعد زمانى عين تغيّر يعنى مقدار تغيّر است و چون مقدار كمّيّت است بعد است و آن سه بعد متغيّرند و هم ما فيه التغيرند ) كما اينكه روح بعد ثابت انسان است .
فرق ديگر اينكه : ساير ابعاد متشابهند ، يعنى به حكم اينكه امتداد و كشش و افتقار مىباشند اجزاء هر يك متشابه است ، تا هر جا كه برود يكنواخت است ، ولى بعد پنجم متشابه نيست ، هر بعدى بعدى دارد در همان جهت زيرا هر باطنى باطنى دارد و آن باطن نيز باطنى دارد همان طورى كه دربارهء قرآن مجيد وارد شده و البتّه همان طورى كه اهل تحقيق گفتهاند بواطن قرآن بر بواطن عالم انطباق دارد ( رجوع شود به جلد سوم اسفار ) .
پس اين تعبير دينى دربارهء ظاهر و باطن و همچنين تعبير خود قرآن مجيد كه از حيات دنيا به « ظاهر » تعبير مىكند و آخرت را در مقابل دنيا مىاندازد مؤيّد تعبير ماست به بعد و كشش و امداد ، زيرا غرض ما فقط اين بود كه بفهمانيم عالم آخرت و عالم ملكوت يك نوع جهان بينى فلسفى است دربارهء كنه و حقيقت و امتدادهاى وجود ، قرآن هم مىگويد : نسبت آخرت به دنيا نسبت باطن به ظاهر است . نقل شده از على ( عليه السلام ) : « الاخرة من الدّنيا كالمعنى من اللّفظ » . ايضاً در ذيل آيهء كريمهء
« يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ »
« 2 » وارد شده . . . « 3 »
پس نسبت آخرت به دنيا از قبيل نسبت دو موجود و دو خانهء عرضى نيست ، مثل شهر تهران و شهر اصفهان ، يا اصفهان فعلى و اصفهان زمان صفويه كه اين خراب شده و دوباره درست شده ، بلكه از قبيل باطن جهان و ظاهر جهان و از قبيل باطن انسان و ظاهر انسان است ؛ از قبيل اين است كه ما براى هر چيزى دو وجهه و دو صفحه قائل باشيم و معتقد باشيم جهان غير از صفحهء محسوس صفحهء ديگرى هم دارد ، اين دو صفحه دو حقيقت جدا نيستند بلكه دو چهره و دو طرف از يك حقيقت مىباشند .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 184 .
( 2 ) . انبياء / 104 .
( 3 ) . [ نسخه دستنويس استاد به همين صورت است . ]