حكما مبنى بر اين است كه بافت عالم را از ماده بدانيم و از آن چيز و از آن قوهاى كه حاكم بر ماده است ؛ و در آن قوه است كه مدار باز است . فقط ماده اگر باشد كه مدار بسته است ؛ نمىشود خارج شد . اين غير از اين است كه تشكيلات بزرگ مىشود و تكامل واقعى معنى ندارد . تكامل واقعى ، شدن واقعى ، آنوقت معنى و مفهوم دارد كه ما بافت عالم را منحصرا ماده ندانيم ، اين مدار را بسته ندانيم . بعلاوه من واقعاً از بعضى فلسفههاى امروزى حيرت مىكنم مثل اگزيستانسياليسم كه مىگويد انسان هر روز چيز ديگر مىشود ؛ كدام چيز ديگر ؟ اينها جز با آن مسائلى كه در آن ، صور نوعى و اتحاد عاقل و معقول معنى پيدا مىكند توجيه نمىشود . اينها يك چيزى به گوششان خورده ولى مسائل ، بالاتر از اين حرفهاست .
مسألهء حركت جوهريّه ، تكامل را در جهان و در انسان روى يك مبناى صحيح و خلل ناپذير مىگذارد كه هيچيك از اين شكها و شبههها در آن راه پيدا نمىكند . آيا در جهان مىشود فلسفهاى باشد كه به تكامل معتقد نباشد ؟ اينها كه مىگويند انسان ، تكامل يافتهء حيوان است ؛ آخر [ طبق فلسفه آنها ] فرقى بين آنها نيست ! تكاملى نيست ؛ آن وقت فرق انسان با اجداد حيوان خود مثل هواپيماى امروزى با هواپيماى قديمى است و اين هم كه تكامل نيست . ولى بنا بر مسألهء حركت جوهرى نه فقط اعراض يعنى حالات متغيّرند كه ذاتها نيز متغيّرند و عين تغييرند و اين تغيير حركتى است كه هرگز باز نمىايستد ؛ مسألهء زمان به آن شكل كه عوام تصور مىكنند مطرح نيست ؛ و همين مسأله يعنى « اصالت وجود » چهرهء ديگر پيدا كرده كه سراسر دنيا عين حركت و جنبش مىشود ؛ و از مسألهء حركت يك مسألهء مهم ديگر حل مىشود و آن مسألهء دوگانگى و يگانگى جوهر انسان است ، يعنى مسألهء تن و روان .
مسألهء اتحاد نفس و بدن
مىدانيم كه در اين مسأله مثل مسائل ديگر ، افراطى و تفريطى هست . نظراتى بوده كه شخصيت انسان را فقط همين تن مىدانسته و اصالتى براى روان قائل نبوده . مىگويند در اروپا بودهاند كسانى كه فقط براى روان اصالت قائل بودهاند .
معروفترين نظريهها نظريههاى ثنوى است كه روح يك جوهر است و تن يك جوهر است ، كه باز در اينجا نظرات مختلفى است . افلاطون مىگفت كه روان قبلًا