را گفته بودند .
ملا صدرا از مبناى « اصالت وجود » رسيد به اينجا كه هر چه در اين عالم طبيعت است ، هر چيزى كه زمان بر او مىگذرد و در فضا و مكان قرار دارد - يعنى عالم طبيعت - دائماً در حال سيلان است ؛ حتّى نه فقط در اعراض حركت واقع مىشود ، نه فقط اعراض و حالات اجسام طبيعى متغيرند ، بلكه خود ذوات دائما در تحول و تغييرند و اگر ذوات اشياء متغير نمىبود ، احوال و صفات و اعراض متغير نمىشدند ؛ و نه تنها ذوات و اجسام متغيرند بلكه عين حركت و تغيّرند ، عين صيرورت و شدن مىباشند .
در قديم مىگفتند جسم يا ثابت است يا متغير ، ولى اين فلسفه مىگويد در جسم ثبات معنى ندارد بلكه اين هستى است - يعنى همان حقيقت واحد اصيل - كه در برخى مراتب خود ثابت است و در برخى مراتب سيّال ؛ هستى ثابت مساوى است با ماوراء طبيعت .
حالا خود آن حركت اعراض كه ارسطو مىگفته ، بحثى است كه در اينجا فرصت بحث در آنباره نيست . مىگفتند جسم يا متغير است يا غير متغيّر ؛ يعنى مقسم حركت ، جسم بود كه متغير يا غير متغير بود . ولى در اين فلسفه ، هستى است كه يا ثابت است يا سيّال ، و هستى سيّال مساوى است با عالم طبيعت از اول تا به آخر ؛ و بحثى كه امروز به نام « شدن » مطرح است ( امروز مىگويند آنچه هست « شدن » است ) ، در فلسفهء صدرا به جاى اين كلمه « صيرورت » است . صيرورت يعنى گرديدن ، يعنى همان « شدن » ؛ يعنى آنچه در طبيعت است گرديدن است ، يعنى همان « شدن » نه گردش . در فلسفهء اروپا چون مايههاى فكرى اصالت ماهيتى بوده با اينكه علم رسيده بود به اينجا كه حركت بيش از آنچه قدما فرض مىكردند در دل اشياء راه دارد ، نتوانستند مفهوم « شدن » را آنچنانكه هست درك و تحليل نمايند .
هگل بحث را طور ديگر مطرح كرد ، گفت : بودن وقتى با نبودن جمع شود از آن « شدن » به وجود مىآيد ؛ شدن يعنى جمع بودن و نبودن ، يعنى تركيب هستى و نيستى ؛ و بعد نتايجى خواسته است بگيرد كه جمع ميان نقيضين محال نيست . ولى روى پايهء اصالت وجود اصلا خود هستى دو قسم است : يك نوع از هستى « شدن » است . شدن خود نوعى از هستى است نه جمع هستى و نيستى . در عين اينكه وجود و عدم در « شدن » به يك شكلى جمع مىشود ولى اين غير از آن است كه ضد هم باشند و اين اشتباه فلسفهء اروپا در فلسفهء او نيست .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 275
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٧٥