هستند .
ولى اين استدلالها مشكل را حل نمىكند و امر كلّى در برگيرنده درست نمىشود . ملاصدرا روى بحثهاى ديگر رسيد بدانجا كه گفت اصلا « كلّى انسان » داراى نشئههاى متفاوت است ؛ انسان داراى نشئه قوهء خيال است ، داراى نشئه قوهء عقل است و داراى نشئه قوهء حواس است و ديگر نشئهها ، و هر كدام از اين نشئهها يك كلّى مخصوص به خود دارند ؛ مثلًا اين جزئى ، در حس است كه جزئى است ، در خيال شكل ديگرى دارد ؛ و اين نشئهها داخل هم نمىشود ولى عقل به نحو خاصى استنباط مىكند ؛ يعنى آن وجود عقلانى آنقدر وسيع است كه شامل كلى مىشود ، و جزئى « تعالى » مىيابد ، برتر و بالاتر مىرود كلى مىشود و اگر به صورت كلى درآيد نه اين است كه از آن كاسته مىشود .
و باز مسائل ديگر كه اشارهاى مىكنم به يكى از آنها . بايد بگويم كه فلسفهء ملا صدرا را هيچ كس بدون ده پانزده سال مطالعه نمىتواند در آن نظر دهد ، زيرا در حدود پنجاه و پنج شصت سال ملا صدرا روى فلسفهاش كار كرده است ؛ البته يك مقدار اجمالى و كم مىشود با آن آشنا شد .
مسألهء اتحاد عاقل و معقول
يكى از آن مسائل فلسفهء او مسألهء « اتحاد عاقل و معقول » است كه كانت هم به شكلى آن را بحث كرده و آن را به نامهاى ديگر هم ذكر كرده ؛ و اين مسأله يعنى اينكه : وقتى من « جزئى » را حس مىكنم ، « من » چيزى ديگر و آن « حس جزئى » چيز ديگر است ؟ يا اينكه نه ، آن خيال قسمتى از من است ، آن انديشه خود من هستم ؟ آنوقت است كه با پاسخگويى به اين مسأله ارزش انديشهها براى انسانها روشن مىشود كه « من » هر كسى با انديشههاى آن كس يگانگى دارد و هر كس آن چيزى است كه انديشه دارد . مولوى با عرفان گفته :
اى برادر تو همه انديشهاى * مابقى تو استخوان و ريشهاى
گر بود انديشهات گل ، گلشنى * ور بود خارى تو هيمه گلخنى
من چيستم ؟ گويد تو همان انديشهات هستى ؛ بگو ايدهات چيست ، بگو چى