است و « امكان » به هر حال از نظر فلاسفهء قبل از صدرالمتألهين عبارت است از « لا اقتضا بودن ماهيت نسبت به وجود و عدم » و به عبارت ديگر « تساوى نسبت ماهيت با دو طرف وجود و عدم » .
صدرالمتألهين كه « اصالت وجود » را كشف كرد و در مسألهء جعل و علّيت معتقد شد كه عليت و معلوليت و جاعليت و مجعوليت از شؤون وجود است ، به امكانى در باب وجودات پى برد كه معنى آن « تعلّقى » بودن وجود يعنى عين تعلّق بودن و عين اضافه بودن و عين ارتباط بودن و عين فقر بودن وجود است ، نه لا اقتضاء بودن يا متساوى النسبه بودن ، و آن را « امكان فقرى » اصطلاح كرد .
مناط احتياج به علت
مسألهء پنجم از تحقيقات صدرايى تحقيق در « مناط احتياج به علّت » است . چنان كه مىدانيم مسألهء حدوث يا قدم زمانى عالم موضوع مشاجرهء سختى ميان متكلمين و فلاسفه گشت . فلاسفه به دلايل خاصى كه در مورد ذات حق داشتند كه مدعى بودند انقطاع فيض محال است و به دلايل ديگرى كه در باب حدوث حادثات داشتند كه مدعى بودند هر حادثى مسبوق است زمانا به يك استعداد و يك حامل استعداد كه « ماده » ناميده مىشود ، به اين دو جهت منكر ابتداى زمانى براى عالم بودند و عالم را به اصطلاح « قديم زمانى » مىدانستند ولى متكلمين به دو جهت ديگر ، يكى نقلى و ديگرى عقلى ، بر خلاف فلاسفه در اين موضوع نظر مىدادند .
متكلمين از جنبهء نقلى مدعى بودند كه اجماع ملّيون قائم است بر حدوث زمانى عالم و گفتهء فلاسفه را بر ضد اجماع همهء ملل يعنى ارباب ديانات مىدانستند ( يكى از موجبات تكفير غزالى ابن سينا را همين مطلب است ) و از جنبهء عقلى مىگفتند مخلوقيت ملازم است با حدوث ، و قدم ملازم است با عدم مخلوقيت ؛ بنابر اين اگر عالم قديم باشد ديگر نمىتواند مخلوق و معلول باشد پس بايد عالم واجب الوجود باشد و اين بر خلاف نظر خود فلاسفه است كه عالم را ممكن الوجود مىدانند و براهين اقامه