صدرالمتألهين صرفاً يك تلفيق است و اسفار هم صرفاً يك جنگ است .
اين دسته مخصوصاً به اقتباسهاى اسفار از كتب مختلف فلسفه و عرفان استناد مىكنند . در دورهء قاجار مخصوصاً در تهران فلاسفهء وقت دو دسته بودند ، بعضى طرفدار صدرالمتألهين بودند از قبيل مرحوم آقا محمد رضاى قمشهاى و مرحوم آقا على مدرس زنوزى و بعضى طرفدار بوعلى بودند از قبيل ميرزاى جلوه .
طرفداران بوعلى مىكوشيدند منابع ملا صدرا را بيابند و ثابت كنند كه ملا صدرا ابتكارى نداشته است و صرفاً يك فرد تلفيق دهنده بوده است نه فيلسوف . برخى احياناً تعبيرهاى خشنى مىكردند و نسبت سرقت به صدرا مىدادند . مرحوم ضياء الدين درّى كه در حدود بيست سال قبل درگذشت و از اساتيد دانشكدهء الهيّات ( معقول و منقول آن روزگار ) بوده يكى از طرفداران سرسخت بوعلى و از مخالفان ملا صدرا به شمار مىآمد . وى در مقدمهء كنز الحكمة شهرزورى كوشيده است قسمتهايى از كلمات صدرالمتألهين را بياورد كه به عقيدهء او سرقت و اقتباس از شيخ يا ديگران است . و همچنين خود مرحوم جلوه - كه استاد مرحوم درّى بوده است - در كشف منابع اسفار تحقيق فراوانى كرده است . نسخهاى خطى از اسفار كه دست مرحوم جلوه بوده است [ و در آن ] تعليقات زيادى در حاشيه و در لابلاى سطرها به وسيلهء آن مرحوم نوشته شده است در كتابخانهء مجلس شوراى ملى موجود است اگرچه صحافى ناشيانهاى كه از آن كتاب شده است حواشى را تقريباً غير قابل استفاده كرده است . به هر حال خوب است به آن نسخه براى كشف منابع صدرا مراجعه شود و نيز نسخهء چاپى اسفار مرحوم درّى در كتابخانهء دانشكدهء الهيات موجود است ، به آن نسخه نيز بايد براى كشف منابع اسفار مراجعه شود .
ولى براى يك نفر حقيقتبين ، پس از مطالعهء دقيق كتب صدرا از يك طرف و مطالعهء منابع كتب وى از طرف ديگر كاملا روشن مىشود كه فلسفهء صدرالمتألهين يك سيستم فلسفى خاص منظّم است كه قبلًا وجود نداشته است و امكان ندارد كه از جمع و تلفيق سيستمهاى مختلف يك سيستم مشخّص به وجود آيد ، و بعلاوه اصول و اركان فلسفهء صدرا كه بعداً به آنها اشاره خواهيم كرد ، معلوم و مشخّص است .
اصول و اركان اين فلسفه از جاى ديگر گرفته نشده است و جنبهء ابتكارى دارد ، و نظر به اينكه كتب صدرالمتألهين يك دورهء فلسفه است نه صرف نظريات فلسفى خود او ، طبعاً ماسواى نظريات خودش از جاى ديگر اقتباس شده است . مثلًا يك نفر
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 250
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٥٠