به طور كلى عرفا - بر خلاف حكما كه من حقيقى را يك موجود مستقل الذات مىدانند - من حقيقى را ، اگر به معرفت عرفانى شناخته شود ، از يك نظر عين ذات حق مىدانند يعنى از نظر آنها « من » مساوى با « او » است .
آنجا كه عارفى ادعا مىكند و مثلًا مىگويد : « انّى أنا اللّه » آنچه او از « من » ادراك مىكند غير آن چيزى است كه ديگران از كلام او درمىيابند . ديگران چنين مىپندارند كه او در ادراك خويش از « من » همين موجود محدود خلقى را شهود مىكند و به همان وجود نسبت الوهيت مىدهد ، و يا خيال مىكنند كه او معتقد شده است كه ذات خدا در او حلول كرده است ، در صورتى كه عارف از خود فانى شده است و آن چيزى را كه هرگز نمىبيند همان چيزى است كه ديگران آن را « من » تلقّى مىكنند كه از نظر عارف لا شئ محض است .
ابن فارض عارف معروف مصرى در قرن هفتم - كه در عرفان اسلامى در ميان عرفاى عرب مانند حافظ است در چهرهء فارسى و يا از حافظ قوىتر است - در قصيدهء تائيّهء معروف خويش مىگويد :
متى حلت عن قولى أنا هى أو أقل * و حاشا لمثلى أنّها فىّ حلّت « 1 »
مفاد اين شعر همان است كه شبسترى در گلشن راز آورده است :
حلول و اتّحاد اينجا محال است * كه در وحدت دوئى عين ضلال است
( ايضاً محمود شبسترى در گلشن راز فصلى دارد دربارهء حقيقت « من » از نظر عرفانى ، رجوع شود ) .
از اينجا معلوم مىشود يكى از موارد اختلاف نظر عرفا و حكما « معرفة النفس » است و عرفا جدا حكما را در معرفة النّفس تخطئه مىكنند .
و نيز محيى الدين در « فصّ شعيبى » دربارهء « خلق جديد » كه قبلًا بدان اشاره شد مىگويد :
هامش
( 1 ) . كى از سخن خودم « من او هستم » عدول كردم يا كى مىگويم ( كه عدول مىكنم ) و حاشا از كسى مانند من كه بگويد او در من حلول كرده است .