جزئى مىكند و فقط به درد عمل مىخورد ولى فلسفه مىخواهد جهان را توضيح بدهد و كارى كه علم مىكند توضيح نيست .
در همين زمينهء دليل ، فيلسوفان اسلامى مثل بوعلى سينا هم مطالبى گفتهاند كه در اينجا از بيان آن مطالب صرف نظر مىشود .
حرف ديگر هگل اين بود كه هيچ گونه تفاوتى ميان جهان عينى و جهان ذهنى نيست . فيلسوفان جهان مىگفتند كه درست است كه ما شناخت داريم و شناخت ما هم مطابق است با جهان عينى ، اما اين استدلال و قياس و نتيجهگيرى كه ما مىكنيم در عالم شناخت خودمان است و آنچه در جهان عينى جريان دارد عليت و معلوليت است . البته يك نوع تطابقى هست ميان عين و ذهن ولى طرز عملكرد ذهن يك نوع است و جريان عالم عين نوع ديگر ؛ يعنى ما در ذهن براى اينكه به نتيجه برسيم به قول هگل از راه دليل به نتيجه مىرسيم ولى عالم عين ، ديگر مقدمه و نتيجه تشكيل نمىدهد . بايد پرسيد آيا طبيعت در جرياناتى كه در نباتات و انسان و حيوان وجود دارد از مقدمات به نتيجه سير مىكند ، يا اين گونه سير طرز عملكرد ذهن است ؟ فيلسوفان گذشته حساب ذهن را از عالم عين جدا مىكردند و مىگفتند از مقدمه به نتيجه رسيدن كه يك ضرورت منطقى غير معلّل است كار ذهن و طرز عملكرد ذهن است . كار عالم ذهن استدلال است و كار عالم عين عليت . هرچند ما استدلال مىكنيم ، در طبيعت ، استدلال جريان ندارد ، در عين حال نوعى تطابق ميان ذهن و عين هست .
بنابر نظر هگل جدايى ميان ذهن و عين غلط است ؛ ما دو چيز نداريم كه يكى ذهن باشد و يكى عين ، در يكى جريان عليت باشد و در ديگرى جريان استدلال ، در يكى ضرورت منطقى و لا معلّليت حكمفرما باشد و در ديگرى معلّليت ، و آنگاه فيلسوفى قائل به اصالت عين بشود و فيلسوفى ديگر قائل به اصالت ذهن . ذهن همان عين و عين همان ذهن است . موجود مساوى است با معقول و معقول مساوى است با موجود . بنابر اين آنچه كه در خارج و در عالم عين هست به همين شكل دليل و نتيجه است و جريان جهان هم عبور از دليل به نتيجه است . خود عليت يك جزء كوچكى است در درون اين جريان استدلالى عينى و طبيعى . هگل ، ديالكتيكى را بنياد كرد كه بر اساس استدلال و استنتاج استوار بود و در آن به حكم ضرورت منطقى و بدون استناد به اصل عليت ، از دليل به نتيجه سير مىشد و همين سير را مطابق جريان خارج مىدانست .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٩٧