اينجا مطلب مهمى كه مطرح مىشود اين است كه فيلسوفان پيش از هگل مىگفتند : در عالم ذهن ، آنجا كه ذهن چيزى را مقدمه مىگيرد و چيز ديگرى را از آن استنتاج مىكند ، رابطهء ضرورى حكمفرماست ، مانند انتزاع يك معنا از معناى ديگر . اگر از فيلسوف گذشته مىپرسيدند عدد 4 چرا چهارتاست ؟ مىگفت چرا ندارد ، لازمهء عدد 4 ، 4 تا بودن است و اگر عدد 4 باشد نمىتواند زوج بودنش وجود نداشته باشد . به عبارت ديگر زوج بودن ذاتى عدد 4 است « و الذاتى لا يعلّل » . وقتى مىپرسيدند پس عدد 4 را چه كسى زوج كرده است ؟ مىگفتند اين يك امر انتزاعى است و لازم لا ينفكّ است ، كسى عدد 4 را زوج نكرده است ؛ اينطور نيست كه اول 4 را ايجاد كنند و بعد زوج بودن را به آن بدهند ، زوج بودن عدد 4 يك ضرورت منطقى است ، مثل اينكه بگوييم خود عدد 4 را چه كسى چهارتا كرده است ؟ اينجا ضرورت منطقى حكمفرماست و نه عليت ، و اين تفكيكى است كه ذهن مىكند و الّا در حقيقت ، دو واقعيت وجود ندارد .
عليهذا قدما هم قبول داشتند كه در ضرورتهاى منطقى ، عليت معنى ندارد . هگل وقتى كه هستى را بر اساس ضرورتهاى منطقى يعنى بر اساس همان جريانى كه ذهن هنگام استدلال طى مىكند توضيح مىدهد ، مىگويد وقتى كه « الف » با « ب » و « ب » با « ج » برابر است پس « الف » با « ج » برابر است و اگر كسى بپرسد چه كسى « الف » را با « ج » مساوى كرده است ، بايد گفت : اين سؤال ديگر بىمورد است و علت نمىخواهد ، لازمه و ذاتى آن مىباشد . عليهذا اينكه طبيعت « شدن » است ، دليل دارد نه علت . دليلش اين است كه « شدن » لازمه نفوذ نيستى در هستى و يك ضرورت منطقى است ؛ لازمه اين نفوذ منطقا فراهم آمدن مفهوم « شدن » است .
هگل طبيعت را از روى استدلال و عبور از دليل به نتيجه توضيح داد و قهراً مسئله ضرورت منطقى و بىنيازى از علت ماورائى ، در طبيعت هم رسوخ پيدا كرد چون دليل ، خودش توضيح دهنده نتيجه است و بعد از اينكه دليل نتيجه را توضيح داد سؤال از علت معنى ندارد . هر چيزى مقدّمش دليل است براى مؤخّرش و همان مقدمهاش مانند يك دليل آن مؤخره را نتيجه مىدهد نه آنكه مانند علت آن را به وجود بياورد و بعد هزاران سؤال درباره علت به وجود بيايد كه آيا علت ايجابى است يا اعدادى ؟ علت همزمان با معلول وجود دارد يا وجود ندارد ؟
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 198
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٩٨