ايرادهاى نظريه هگل
بر فلسفه هگل ايرادهاى اساسى وارد است كه درباره اين موارد فهرستوار اشاراتى مىكنيم :
اينكه مىگويد عليت نمىتواند جهان هستى را توضيح بدهد سخن درستى نيست . عليتى كه بنابر فلسفه اصالت وجود ميان وجودات است غير عليتى است كه ميان ماهيات است . بنابر فلسفه اصالت وجود ، علت ، معلول را توضيح مىدهد و اين مسألهاى است در سطح بسيار عالى « 1 » .
سخن دومش كه ذهن و عين را يكى مىداند و مىگويد در عالم عين همانند عالم ذهن جريان استدلال حكمفرماست ، درست نيست « 2 » . نه ذهن و عين يكى است و نه
هامش
( 1 ) . حرف اول هگل كه مىگفت : علت نمىتواند توضيح دهنده باشد ، دليل توضيح دهنده است ؛ جوابش اين است كه : خود عليت بزرگترين دليلهاست ، كه همان لمّيت و از علت به معلول پى بردن است ، منتها هگل مىگويد ما عليت را تنها از راه تجربه مىتوانيم كشف كنيم و وقتى از راه تجربه كشف بكنيم تجربه تنها يك قضيهء وجوديه است نه ضروريه ، و اين حرفش حرف درستى است ، ولى حرف بسيار بسيار دقيق مرحوم آخوند ( صدر المتألهين ) در باب اتحاد عاقل و معقول در اينجا زنده مىشود . شيخ ( ابن سينا ) و ديگران در باب علم بارى گفتند كه مناط علم حق ، « لمّيت » است ، يعنى ذات بارى علت تامه است براى موجودات و ذات بارى علم به ذات خودش دارد و علم به ذات خودش كه علت موجودات است قهراً علم به موجودات هم هست . جواب دادند كه اگر علم ، همان علم حصولى و ارتسامى باشد كه شما مىگوييد يعنى علم به ماهيات ، هيچ علم به ماهيتى نمىتواند علم به معلول آن ماهيت باشد و علم بارى تعالى محال است علم ارتسامى باشد چون لازمهاش اين است كه علم انفعالى باشد ، ولى اگر علم به وجودها باشد نه ماهيتها ( بنابر اصالت وجود ) ، علم به حقيقت علت ، علم به حقيقت معلول هم هست و به نحو علم حضورى هم خواهد بود چون وجود علت ، وجود معلول است به نحو اتم ، به خلاف ماهيت كه ماهيت علت عين ماهيت معلول نمىتواند باشد چون ماهيتها متباين بالذات هستند .
پس عليت و دليل هميشه دو باب جداگانه نيستند ، عليت تجربى و علم انفعالى همين جور است ولى عليت وجودى اينطور نيست .
( 2 ) . [ باز هم براى توضيح بيشتر قسمتى از درسهاى « حركت » قم نقل مىشود : ] هگل آمد همان مقولات كانت را با قدرى تصرف پذيرفت ولى ميان ذهن و عين فاصله قائل نشد . با مقدماتى كه هگل چيد مشكل شناخت كه از زمان لاك و هيوم به وجود آمده بود حل مىشود ( با فرض قبول آن مقدمات ) .
اين مسئله ، مسئله شناخت در فلسفه ما ، به صورت ديگرى حل شده است و در عين اينكه شناخت از يك سلسله عناصر عقلى كه به صورت « معقولات ثانيه » در ذهن وجود دارند تشكيل يافته است ، باز مشكل شناخت حل شده است و رابطهء ذهن و خارج هم محفوظ است كه در جاى خود بايد بحث شود .