جريان انديشهء تضاد و حركت در شرق و غرب
اين بود نظرياتى در باب تضاد و حركت . سير اين نظريات اگر چه از يونان شروع مىشود ولى در دو شاخه غربى و شرقى جريان مىيابد . در شاخه شرقى اسلامى تضادها امورى لازم و ضرورى شناخته مىشود و حركت آن هم در حد حركت جوهرى مورد قبول واقع مىشود . در شاخه غربى هم اين دو مسئلهء حركت و ناسازگارى تقريباً در همين مسير جريان پيدا مىكند . غربيها هر چه جلوتر آمدهاند براى ناسازگاريها و تضادها اصالت بيشترى قائل شدهاند و حركت را هم اصيلتر و ضرورىتر و عمومىتر از پيش دانستهاند و به همين نظريه نزديك شدهاند كه ثباتى در كار نيست .
تقريباً مىتوان گفت كه مقدمات اين دو نظريه در غرب و شرق يكسان جريان پيدا كرده است ( البته نه كاملا يكسان بلكه با دو رنگ و دو شكل تا حد زيادى نزديك به هم ) اما به مرحله نتيجهگيرى كه رسيده است از آنها دو نوع نتيجه مختلف گرفته شده است . اين اختلاف در نتيجهگيرى به اين علت است كه در عين اينكه اين دو شاخهء انديشه به يكديگر نزديك شدهاند فيلسوفان غربى و شرقى از پارهاى از مقدمات برداشتهاى مختلفى داشتهاند .
نتيجهگيرىاى كه در مشرق زمين از اين مسئله شده اين است كه جهان و زمان و مكان يك واحد حركت است و اگر شما چنين احساس مىكنيد كه گويى گذشته و آيندهء جهان با هم موجود است ، اين ناشى از خصلت ذهن شماست و حال آنكه مطابق اين نظريه كه جهان يك واحد حركت است تمام جهان هميشه در يك حالت ميان گذشته و آينده است ، گذشته فانى شده و آينده نيامده و آنچه را كه « حال » مىناميم اگر درست دقت كنيم مىفهميم كه نيمى از آن آينده و نيمى از آن گذشته است . از اين رو هر گذشته مىتواند زمينه و شرط و « معد » براى آينده خود باشد ؛ يعنى اگر گذشته نبود ، آينده ممكن نبود . اگر گذشته را علت حال و آينده مىناميم به معنى عليت اعدادى يعنى به معنى شرطيت گذشته نسبت به آينده است نه به معنى عليت حقيقى كه وجود دهندگى است . از اين رو علت واقعى و پديد آورنده عالم را يك حقيقت « قيّومى » محيط بر گذشته و آينده بايد دانست و اوست كه عالم را حادث مىكند ؛ بر خلاف گفته فيلسوفان مادى كه مىگويند : « عالم ، خود ، خود را مىآفريند ؛ خود ، خود را مىروياند ؛