استعداديه است و آنچه برايش امكان دارد وجود دارد و محيط بر زمان و مكان اين عالم است . ثبات به آن عالم تعلق دارد كه نظام اين عالم را حفظ كرده است ، بلكه تفاوت طبيعت و ماوراء طبيعت تفاوت حركت و ثبات است و اگر ما در درون خود و در ذهن خود ميان گذشته و آينده پيوند مىزنيم ، يعنى هم گذشته را درك مىكنيم هم حال را درك مىكنيم و هم آينده را ، براى اين است كه علم ما مرتبه ماوراء طبيعى وجود ماست « 1 » . اگر ما بوديم و صرفاً همين مغز ، كه چون يك امر مادى است دائماً با همه محتوياتش در تغيير است و در هر « آن » غير آن چيزى است كه در « آن » پيش بود ، علم « 2 » نمىتوانست وجود پيدا كند ، چون علم حيثيتش حيثيت ثبات است ، علم حيثيت ذاتش حضور است و ضد تغيير ، از اين رو علم مساوى بقاست . اگر ما بوديم و همين مغز مادى متغير غير ثابت ، ذهن ما حالت آئينهاى داشت كه آن را از برابر اشياء عبور دهند .
اينجاست كه رابطهء معلولى و تعلقى طبيعت به ماوراء طبيعت عجيب مشخص مىشود . آيا اگر ما و جهان ما ده ميليون سال قبل در يك « آن » حادث شده و بعد در « زمان » رها شده بوديم ، نيازمند به علتى كه ما را و جهان ما را حادث كند و به وجود بياورد بوديم ، اما اكنون كه معلوم شده « آن حدوث » در كار نيست بلكه « زمان حدوث » در كار است و ما در « آن » حادث نشدهايم و در « زمان » حادث شده و مىشويم و خواهيم شد و حدوث ما عين فناى ماست پس ديگر نيازمند به علت محدثه نيستيم ؟ ما را دائماً دارند وجود مىدهند نه اينكه در يك « آن » وجود پيدا كرديم و نياز ما به علت تمام شد . دائماً فيض وجود مىگيريم . ما دائماً در حال شدن هستيم . اين هم نظريه چهارم .
حركت در فلسفهء جديد غرب
در دنياى جديد ، هم در مورد تضادها و هم در مورد حركتها ، نظريهها به نظريه ملاصدرا نزديك شد . فيلسوف امروز نقش ناسازگاريها را طفيلى نمىداند .
هگل و پيروان ماترياليست او ، هم براى تضادها نقش اساسى قائلاند و هم آنها
هامش
( 1 ) . در اين مورد به جلد اول اصول فلسفه و روش رئاليسم ( مقاله سوم ) مراجعه شود .
( 2 ) . غرض از علم ، معرفت و شناخت به معنى وسيع كلمه است نه علم تجربى كه در ترجمه كلمهscienceغربى به كار مىرود .