امكان وقوع مىيابد و تعادل ميان اين دو حد را مقدار نيروى محرك از يك طرف و مقدار معاوق از طرف ديگر تعيين مىكند . بنابراين معناى سخن بالا اين است كه چون حركت يك تغيير تدريجى است كه در زمان صورت مىگيرد و نه در لازمان و يا بىنهايت زمان ، اين حركت بدون يك تضاد ميان نيروى محرك و معاوق امكان پذير نيست .
پس ، از ديد اين فيلسوفان نقش تضاد در حركت از دو جهت است : يكى اينكه اگر تضاد نبود صورتهاى قديم زمينه را براى صورتهاى جديد و بروز تغيير و تنوع جهان مهيا نمىكرد ، و ديگر اينكه اگر تضاد ميان نيروى محرك و معاوق نبود اصولا هيچ حركتى واقع نمىگشت .
پس بنابر نظريه سوم ، تضادها و تصادمها و جنگيدنها و اختلافها صرفاً امورى طفيلى و سطحى نيستند بلكه در اركان ساختمان عالم دخالت دارند ( بر خلاف نظريه اول ) و چون در اصل ساختمان جهان دخالت دارند ، نقششان صرفاً نقش منفى نيست ( بر خلاف نظريه دوم ) ، پس تضادها نه تنها نقش اساسى دارند بلكه امورى بايستنى هستند « 1 » .
آن جهان عارى از تضاد كه طرفداران نظريه دوم خيال كردهاند بدترين جهانها است نه اينكه بهترين جهانهاست . بنابر اين وجود تضادها در ساختمان عالم نه تنها نقش اساسى دارد بلكه امورى است بايستنى .
هامش
( 1 ) . در اينجا لازم به تذكر است كه در عناصر و همچنين حيوانات و انسان ( مثلًا زن و مرد ) طرفين تضاد و تركيب ، هر دو از نظر وجودى اصالت وجود دارند ولى در مورد شرور و خيرات كاملا به اين صورت نيست . به عنوان مثال در مورد عناصر ، هم هيدروژن اصالت وجود دارد و هم اكسيژن ، ولى در مورد شرور و خيرات فقط خيرات اصالت وجود دارند ، وجود شرور در اثر عدم وجود خيرات تحقق پيدا مىكند . بحث شرور و خيرات از نظر اصالت وجود ، در كتاب عدل الهى به طور مفصل بحث شده است .